Image and video hosting by TinyPic ˙•▪●ღ عکسها و مطالبی جذاب از قبل انقلاب ღ●▪•˙ - دانلود سرود شاهنشاهی
˙•▪●ღ عکسها و مطالبی جذاب از قبل انقلاب ღ●▪•˙
عکسهای دیدنی و خواندنی های جذاب و فیلم های نایاب

امروز براتون دانلود سرود شاهنشاهی رو گذاشتم

خوشتون امد نظرهم بدید

دانلود سرود شاهنشاهی

?حمید | 1386/8/27 | پیوند | 60 نظر | ارسال نظر
ابوالفضل ( لیلا فروهر ) | 1386/8/30
ابوالفضل گفت:
راستی راستی ميخواهی بری
بودی حالا نرو نرو نرو
نظر | 1386/9/5
ناشناس گفت:
سلام جناب شاهنشاهی اگر فيلمی از مرحوم ليلا پهلوی در دست داريد برای دانلود ميخواستم . واينکه فيلمی از بزرگداشت شاه فقيد در مصر فکر ميکنم حدود هفت هشت سال پيش وجود داره قبل از مرگ ليلا که اين فيلم بزرگداشت در ماهواره پخش شد اما من نتونستم ضبطش کنم لطفا اگر برای شما مقدور هست دانلود اون فيلم بزرگداشت رو بزنيد ...با سپاس
درود | 1386/9/9
شیرازی گفت:
اقا دمت گرم اگه بازم اپ کردی که مردی اگرم نکردی برو به دست خدا یه روزی مملکت میفته دست ما دست ما هم نیقته میفته دست بچه هامون
نظر | 1386/10/7
کیارش گفت:
نظر | 1386/11/4
بچه ناف نظام آباد گفت:
چی گفت...در گوش من گفت...چی گفت...خودش به من گفت .... چی گفت........بابا عزیز من این گفت چیه دیگه گذاشتی اول همه نظرها.....بی خیال...من امروز برای اولین بار که وبلاگتو دیدم کفم برید دمت گرم باحال تر از تو در کل دنیا پیدا نمی شه ....عشق است عشق طاغوتی
پيوند | 1386/11/6
حسين گفت:
با سلام . من از وبلاگ بهروز وثوقی مزاحم شدم .
لطفا من را لينک کنيد و بعدا به من هم خبر بدهيد تا شما را لينک کنم. حتما وب ما را ببينيد . با تشکر حسين
شاهنشاه | 1386/11/12
کامران گفت:
حميدجان هيچ دولتي برقرار نمی ماند فكر كنم صفويان بر ايران حكومت ميكردندبه مدت۳۰۰سال ولي بالأخره ازبين رفت رژيم آخوندي نيز از بين خواهد رفتمن از دوحه
نظر | 1386/11/26
ناشناس گفت:
سلام
شاه فرح اشرف و شاپور خاندان در بدر .
شهر به شهر ديار ديار مي گردند دنبال جا !
هه هه هه هه ههه هه هو هو هو {
زبون}
واي به حالتون
ای خاک بر سرتون | 1386/12/6
سهيل گفت:
ای خاک بر سرتون که با چند تا داستان الکی: ما قبل انقلاب اون بوديم..اين بوديم ....خر ميشيد و دوباره ميخواهيد سلطه رو به کشور برگردونيد.....امام حسين ميگه خدا هميشه به مردم نگاه ميکنه بعد مناسب حال اونها افرادی رو به اونها مسلط ميکنه....شما ها لياقتتون همون خاندان پهلويه...آخه اين خانواده به جز خيانت چه کاری برا مردم کردن؟من نميگم آخوندا خوبن.اما رژيم پهلوی هم دست کمی از اين آخوندا نداره....و حتی فاسد تر هم بوده
نظر | 1387/1/7
ناشناس گفت:
دیکتاتور ها در تاریخ جایی ندارند و با نوشته های شما پاک نخواهند شد / ظلمها و جنایاتی که این شاهان مخصوصا محمد رضا انجام داد کسی نمی تواند توصیف نماید و کسانی که در این عصر از شاه و شاهان تمجید می نماید باید دارای IQ پایینی باشد که هنوز از این جانوران منقرض شده جانبداری می نماید /
نظر | 1387/1/17
علی گفت:
خيلی ممنون از بابت سرودخيلي دوست داشتم این سرود را داشته باشم
نظر | 1387/1/22
بهروز گفت:
وبلاگت حرف نداره . چه از نظر شکل و چه محتوا.
خیلی هم به حرف اراذل و اوباش اسلامی توجه نکن.
اینا همون آشغالائی هستن که مثل حسین گیل تو زمان شاه بالاترین نقش هنریشون ( و در زندگی واقعی شون هم ) جاکشی بود بعد از انقلاب با یه تپه ریش شدن سردار و...
شماهائی که خیلی واسه سیدعلی گدا و محمود عنتر خودتونو پاره می کنین وقتی آخوندا در به در شدن سرود جمهوری اسلامی رو بذارین روی اینترنت. البته این کارو نمی کنین چون شما جاکشا فقط تظاهر به دین و ایمون و اسلام و ... می کنین. این رژیمم چون مادرا و خواهراتونو از خیابونگردی به پاسداری و گشت ارشاد ارتقاء داده و خودتونو از جاکشی به سرداری سپاه برده می خواین. ورق که برگرده همه جای خودتونو خواهر مادرتونو تقدیم می کنین.
نظر | 1387/2/9
فقط أقای صدا ابی گفت:
سلام.
از ابی بيشتر بذاريد!
بهترين خواننده تاريخ ايرانه!
به نظر اکثر صاحب نظرهای موسيقی!
شاد زی مهر افزون.
نظر | 1387/3/1
ناشناس گفت:
*جاويد شاه*

فروچکد خونم از قلب پاک خداشاه ومهين نويسد به خاک
نظر | 1387/3/11
ناشناس گفت:
سلام
بهروز جان تو که انو از گوشتکوبیده تشخیص نمیدی
لطفا اظهار نظر نکن
متاسفم واسه این آدمای کوتاه فکر | 1387/3/13
Re گفت:
درسته شاه به ایران زیاد ظلم کرد اما اینو بدونین که دولت جمهوری اسلامی خیلی بیشتر داره ظلم میکنه
نظر | 1387/3/13
RezAnIx گفت:
شاهنشه ما زنده بادا
پاید کشور به فرش جاودان
کز پهلوی شد ملک ایران
صد ره بهتر ز عهد باستان
از دشمنان بودی پریشان
در سایه اش آسوده ایران
ایرانیان پیوسته شادان
همواره یزدان بود او را نگهبان
نظر | 1387/3/24
امين گفت:
سلام عزيزم
دمت گرم ولی کمه وسطش قطع ميشه
کاملترشو نداری؟
نظر | 1387/4/4
ناشناس گفت:
شتر در خواب بيند پنبه دانه
شاه فرح اشرف و شاپور دولانیللار در به در اولارا بیر یر تاپیلمیر هیچ دیار دا سر تا سر.
در ضمن سرودتون هم پخش شد که اولاغا خوششون اومد
نظر | 1387/4/15
ناشناس گفت:
ٌْسلام
درود به خاندان پهلوی
درود به روان |پاک اعليحضرت شاهنشاه آريامهر
تا کور شود هر آنکه نتواند ديدددددد
خطا | 1387/4/18
معراجی گفت:
خوش تیپ این لینکا که همش ماشالله خطا میده. یه جایی بگذار مام بتونیم دانلود کنیم. فری هاست رو پیشنهاد میکنم.
نظر | 1387/4/22
ناشناس گفت:
باسلام
واقعا ناراحت شدم که ديگه آپ نمی کنی
نظر | 1387/4/24
پارتيزان گفت:
بسيار عالی بود . واقعا خسته نباشی
سرود شاهنشاهی ايران | 1387/6/3
آبتين گفت:
درود بی پايان اهورا مزدا به انوشه روان شاهنشاه آريامهر بزرگ ارتشتاران عليحضرت همايونی محمدرضاشاه پهلوی و انوشه روان رضا شاه پهلوی پادشاهان ميهن پرست و ايران دوست. کاش روزی ويرانه ايران به دست وارث و تاجدار ايران آريائی آباد شود و ما به شکوه گذشته برسيم. ايدون باد. ايدون ترج باد. اشم وهو. يتا اهو.
نظر | 1387/6/7
ناشناس گفت:
ای ديوانه وطن پرست

همینجوری | 1387/6/18
میثم گفت:
خوب بودن تقریبا از همه دیدن کردم عالی بود مرصی



ون}
نظر | 1387/6/21
ناشناس گفت:
نظر | 1387/6/30
ناشناس گفت:
درود بر شاهنشاه فقید
کيفيت | 1387/7/12
سيامک گفت:
سرودی که گذاشته بودی کم کيفيت بود هيچی مشخص نبود ولی رو هم رفته سبکش فهميده ميشه وبرا کسی که تا حالا نشنيده جالبه
مقايسه | 1387/7/24
علی ۲۷ساله گفت:
نه اين رژيم و دوست دارم نه اون رژيم نه هيچ رژيم ديگه ای رو
چرا که همشون اولش هدفشون مقدسه ولی وقتی ميان روی کار از يه نيروی انقلابی تبديل ميشن به يه حکومت محافظه کار
هنوز نوای داريوش تو گوشمه که موقع تقسيم اراضی ميخوند (يه وجب خاک مال من هرچی که دارم مال تو...)
هنوز صدای فرهاد تو گوشمه که ميگفت يار دبستانی من اما حالا چی شده اون يار دبستانی جاشو داده به هم اتاقی هم اتاقی که هيچ بخاری ازش بلند نميشه
جوونهای اون دوره همه تا پای خون می ايستادن اما حالا که شرايط از دوره شاه بدتر شده ظلم بيشتر شده همه معتاد همه بی حال همه سرشون توی لاک خودشونه...
حزب اللهی بی تربيت | 1387/9/3
حسين گفت:
از شما حزب اللهی ها بيشتر از اين نميشه انتظار داشت
شماها متاسفانه متعصب هستين و اين سبب شده چشم وگوشتان بسته بماند و به تبع آن دارای ذهنی محدود هستين.وقتی احمدی نژاد بددهن باشه از شما آقا بهروز چه انتظاری ميشه داشت.بهتره فقط تاريخی که روحانیون به نفع خودشون نوشتن مطالعه نکنی.
حزب اللهی بی تربيت | 1387/9/3
حسين گفت:
از شما حزب اللهی ها بيشتر از اين نميشه انتظار داشت
شماها متاسفانه متعصب هستين و اين سبب شده چشم وگوشتان بسته بماند و به تبع آن دارای ذهنی محدود هستين.وقتی احمدی نژاد بددهن باشه از شما آقا بهروز چه انتظاری ميشه داشت.بهتره فقط تاريخی که روحانیون به نفع خودشون نوشتن مطالعه نکنی.
نظر | 1387/9/5
مختار گفت:
امثال جناب ( | 1387/4/4 ناشناس ) از بچه هاي پاك روزگار انقلابند كه حاصل محاورات و ارشادات داخل گشتهاي خواهران زينب و برادران بسيجي درون پاترول هاي معروف به چهار ولگرد ديوث مي باشند . امثال اين بي وجودها كوچكتر و ناچيز تر از آنند كه عظمت و شكوه ايران در زمان دولت و حكومت شاهنشاهي را درك كنند . مايه مباهات اينگونه بيگانه پرستان تازي دوست محمود عنتري نژادها هستند كه با كمال وقاحت و بي حيائي در نشست سران عرب در جلسه اي كه نام خليج فارس را با نام خليج عربي نشان داده بودند براي خايه مالي و تبليغات شركت كرد و حيثيت و آبروي ايران و ايراني را زير سئوال برده و ميبرند . و شما جناب (بچه ناف نظام آباد) اول معناي طاغوت رو كه اين وطن فروشان سي سال است بر سر زبان كم سوادان و عام مردم ساده دل ايراني انداخته اند بدانيد بعد راجع به تاريخ اظهار نظر فرمائيد . طاغوت به معناي كسي است كه بر عليه خدا طغيان مي كند مانند ابرهه كه با فيل به مكه حمله كرد مانند اين روحاني نما ها كه با نام خدا و پيغمبر و امام ، دمار از روزگار مردم هميشه مظلوم و ستمكش ايران درآورده اند . ولي دوست عزيز محمد رضا پهلوي كسي بود كه بهتر و شايسته تر از اين دروغگويان ريا كار مراسم و مناسبت ها را ارج مي نهاد و به مكه هم رفت و هر ماه به زيارت امام رضا مي رفت و خدا وكيلي در زمان حكومت او و پدرش دين و مذهب حرمت و آبروي بيشتري داشت تا اين ريشوهاي يقه بسته داغ بر پيشاني زده تسبيح بدست جنايتكار . اگر ورق برگردد خيلي از اين حاجي آقاهائي كه الان براي خودشون هيبت و حرمت زوركي دست و پا كرده اند تبديل به زباله هاي عيني ميشوند هر چند كه همينك نيز همينند ولي در باطن . اگر ورق برگردد ......
شاهنشاهی | 1387/9/19
ناشناس گفت:
با دروود
طی ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی در ايران فقط در برخ مواقع سر سلسله و بنيان گذارها افرادی لايق بودند و اين هم وظيفه اونها بوده زيرا حمايت مردم انها را به شاهی يا فرماندهی رسانده و دلیلی نداره ما انها را برستش كنیم ما بهتره از انها به نیكی یاد كنیم بدون تعصب.محمد رضا شاه هم خدمت گذار بود هم خیانت كار او میتونست استعفا بده به نفع بسرش اما همه افرادی كه خودش سالاها بر سر كار گذاشته بود و انها هم گوش به فرمانش بودند در اون اواخر به زندان انداخت و فرار كرد همون كاری ه محمد خوارزمشاه و سلطان حسین صفوی كردند
نظر | 1387/9/23
ناشناس گفت:
سلام دستتون درد نکنه
نظر | 1387/9/23
ناشناس گفت:
بازم سلام به همگی. فقط ميتونم همينو بگم.درود بر خاندان بزرگ پهلوی عزيز که من هميشه بيادشون هستم
..
نظر | 1387/9/23
ناشناس گفت:
بابا بخدا ما همه خسته شديم از اين دولت...
نظر | 1387/9/23
ناشناس گفت:
بچه ها دلم خونه...
نظر | 1387/9/23
ناشناس گفت:
مختارجان نظرتو خوندم دمت گرم
نظر | 1387/9/23
سعيد گفت:
مختارجان نظرتو خوندم دمت گرم
نظر | 1387/9/23
سعيد گفت:
هييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی؟!.
نظر | 1387/9/23
سعيد گفت:
هيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی دلم خونه خون به کی بگم.
نظر | 1387/9/23
سعيد گفت:
نظر | 1387/9/23
سعيد گفت:
دلم خونه..............
نظر | 1387/9/23
سعيد گفت:
خدايا در شب فقرم بسوزان*********ولی محتاج نامردان مگردان
نظر | 1387/9/23
سعيد گفت:
نظر | 1387/9/27
رضا گفت:
درود بر روان بزرگمردان تاریخ معاصر ایران شاهنشاهان رضا شاه و محمد رضا شاه
جاویدان ایران
دستتون درد نکنه
مرگ بر آخوند
نظر | 1387/10/11
ناشناس گفت:
ممنون از زحمات بی دریغتان
نظر | 1387/10/29
علی گفت:
شاه به زباله دان تاریخ پیوست شما چه قدربدبختیت که از یک کثافتی که هیچ گوهی نبود دم می زنید چه غلطی برای این مملکت کرد
نظر | 1387/11/12
قاسم گفت:
كورتیزون برای شاه پیدا كنید!

6 بهمن 1387


مقدمه

مینو صمیمی نویسنده كتاب «پشت پرده تخت طاووس» (متولد آذر 1325) دختر «صادق صمیمی» (رئیس اسبق موزه ایران باستان) در این كتاب پس از نقل مجمل زندگینامه‌ی خود ـ از دوران نوجوانی تا پایان تحصیلات عالی در سوئیس و بازگشت به ایران ـ ابتدا به شرح دوره‌ای می‌پردازد كه متعاقب استخدام در وزارت خارجه به عنوان منشی سفارت ایران در سوئیس بكار مشغول بوده است.

وی طی شش سال خدمت در سفارت ایران (از 1346 تا 1352) به سبب تسلط كامل به سه زبان فرانسه، آلمانی و انگلیسی، نقش مهمی در رتق و فتق امور مربوط به سفرهای متعدد شاه و فرح به كشور سوئیس داشته است؛ و مسائل گوناگونی از آنچه طی این سفرها رخ می‌داده در كتابش آورده كه هر یك به سهم خود برای آگاهی به حقایق اوضاع دربار از اهمیت خاصی برخوردار است.

نویسنده در سال 1352 به دعوت فرح به ایران باز می‌گردد و سرپرستی دبیرخانه و دفتر روابط عمومی «سازمان ملی حمایت از كودكان» را (كه زیر نظر فرح اداره می‌شد) به عهده می‌گیرد،‌ تا آنگاه كه در سال 1355 مستقیماً وارد تشكیلات دفتر مخصوص فرح می‌شود و به عنوان منشی مخصوص او در امور بین‌المللی بكار می‌پردازد.

در طول دو سالی كه مینو صمیمی مقام منشی امور بین‌المللی فرح را به عهده داشت، با جریانهای پشت پرده بیشماری در دربار آشنا می‌شود و آنطور كه خود مدعی است، سرانجام پی می‌برد كه: در دربار پهلوی مرزی بین خدمت برای رژیم و استفاده‌های شخصی وجود ندارد و مقامات درباری از طریق كانالهایی كه وجود آورده‌اند ثروت عمومی را به جیبهای خود سرازیر می‌كنند.
-----------------------------------------------------------------

برای آگاهی به ماجراهای مضحكی كه گاه به خاطر وسواس و وحشت حاكم بر سفارت‌خانه در تأمین خواسته‌های شاه پدید می‌آمد، بد نیست نمونه‌ای را نقل كنم:

یك روز بعد ازظهر در عین حال كه مشغول ترجمه مقاله مندرج در یكی از روزنامه‌های آلمانی زبان سوئیس بودم، گهگاه نگاهی نیز از پنجره به درختان صنوبر پوشیده از برف می‌انداختم و آرزو می‌كردم كاش از آن همه بار مسئولیت آسوده می‌شدم تا بار دیگر آزادی را بدست آورم.

مقاله‌ای كه مشغول ترجمه‌اش بودم به مسائل ایران ارتباط پیدا می‌كرد و تحت عنوان «تریاك، نان روزانه ایرانی‌ها» به نكاتی اشاره داشت كه چون می‌دانستم مضمون آن به مذاق مقامات كشور خوش نمی‌آید، مردد بودم كه آیا واقعا سفیر ترجمه مقاله را به دست شاه در «سن موریتس» خواهد رساند یا نه؟ زیرا طبق تجربیاتم در همان مدت كوتاه به این نتیجه رسیده بودم كه سفیر فقط مقالات حاوی تحسین و تمجید از شاه را به وی ارائه می‌هد و هرچه مقاله انتقادآمیز باشد در بایگانی سفارتخانه نگه می‌دارد.

ضمن ترجمه مقاله، غرق در افكار خود بودم كه یك مرتبه دیدم سفیر در مقابلم ایستاده و با صدایی كه از فرط عجله می‌لرزد به من دستور می‌دهد: «زودباش ، هر كاری داری زمین بگذار و آماده شو كه یك كار بسیار بسیار فوری پیش آمده است». و بلافاصله نیز ادامه داد: «هم اكنون خبر داده‌اند كه اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر به دلیل عود بیماری اِگزمای مزمن وجود مبارك، دچار خارش دست شده‌اند و نیاز به یك پماد كورتیزون دارند، كه گویا برای رفع ناراحتی ایشان بسیار مؤثر است و باید به سرعت تهیه شود».... از گفته‌های سفیر چنین فهمیدم كه یكی از همراهان شاه برای رفع خارش دست او پماد كورتیزون را توصیه كرده و وزیر دربار هم از سفارتخانه خواسته تا فورا این پماد خریداری و به «سن موریتس» ارسال شود.

اولین فكری كه به ذهنم رسید، رفتن به نزدیك‌ترین داروخانه برای خریدن پماد كورتیزون بود. و بلافاصله نیز با راننده مخصوص سفیر حركت كردم تا در اولین داروخانه پماد مورد نظر را تهیه كنم.
مدیر داروخانه با شنیدن نام پماد كورتیزون سری تكان داد و گفت: «پمادی به این نام نداریم». و آنگاه پس از جستجو در كتاب قطور راهنمای داروها توضیح داد: «اصولا چون پمادی به این نام در سوئیس ساخته نمی‌شود، یافتن آن در سراسر سوئیس محال است. ولی پمادهایی حاوی كورتیزون با نام‌های دیگر وجود دارد كه می‌تواند به جایش مصرف شود».

وقتی به سفارتخانه برگشتم و گفته مدیر داروخانه را برای سفیر نقل كردم، یك مرتبه جهنمی به پاشد و سفیر با درشتی خطاب به من فریاد زد: «من نمی‌فهمم چطور شما حرف یك داروساز احمق و ابله سوئیسی را باور كرده‌اید و دست خالی برگشته‌اید. فوراً بروید و هر طور شده پماد كورتیزون را پیدا كنید ....».

چون می‌دانستم سفیر به دلیل ترس از شاه، وسواس بیمارگونه‌ای برای اجرای دستورات او دارد،‌ترجیح دادم در مقابل شماتت او از خود عكس‌العملی نشان ندهم و باز هم به جستجو ادامه دهم تا هر طور شده پماد مورد نیاز شاه را پیدا كنم.

تمام آن روز بعدازظهر تا شب در شهرهای مختلف سوئیس از این داروخانه به آن داروخانه رفتم، و حتی در آن سوی مرز جستجوی داروخانه‌های داخلی خاك آلمان را هم از قلم نیانداختم، تا شاید پماد كذایی را پیدا كنم؛ ولی از آن همه تكاپو هیچ نتیجه‌ای بدست نیاوردم.

راننده مخصوص سفیر كه همه جا همراهم بود، با توجه به گرفتاری‌هایم در راه اجرای دستورات آنچنانی، چون می‌دانست اغلب حتی زندگی خصوصیم را نیز فدای انجام وظیفه می‌كنم، خیلی نسبت به من دلسوزی می‌كرد. ولی من طی مدتی كه با اتومبیل مناطق مختلف سوئیس را زیر پا می‌گذاشتم، هر جا با جواب منفی داروخانه‌ای روبرو می‌شدم، به شدت حرص می‌خوردم. و بیشتر هم از این موضوع عصبانی بودم كه چرا تبدیل به یك عروسك بی‌اراده در دست مردی دیوانه‌ شده‌ام و بیهوده باید وقتم را برای یافتن پمادی با نام مخصوص تلف كنم كه احتمالا یكی از درباری‌ها آن را به عنوان داروی مؤثر برای درمان خارش دست شاه معرفی كرده است.

به هر داروخانه‌ای می‌رسیدم، پیشاپیش می‌دانستم چه جوابی خواهم گرفت. و اصولاً هم از همان اول معلوم بود كه هیچ نتیجه‌ای از آن همه دوندگی به بار نخواهد آمد. زیرا با آگاهی به دقت نظر سوئیس‌ها، اطمینان داشتم كه اگر می‌شد پماد مورد نظر را در سوئیس یافت، مطمئناً اولین داروخانه می‌توانست ترتیب كار را بدهد و دیگر هیچ لزومی به جستجو از داروخانه‌های دیگر نبود.

موقعی كه سرانجام در ساعت 6 بعدازظهر با دست خالی به سفارتخانه بازگشتم، مواجهه با سفیری كه از شدت ناراحتی رنگ به چهره نداشت، به من فهماند كه بیچاره در تمام مدت بعدازظهر از سوی وزیر دربار ـ كه همراه شاه در سن موریتس به سر می‌برد ـ تحت فشار قرار داشته تا هر چه زودتر پماد را پیدا كند و بفرستد.

سفیر پس از آگاهی از نتیجه منفی مأموریتم، برای آنكه جای هیچ چون و چرا بافی نماند، به من دستور داد:
ـ «همین الان تلفنی با رییس اداره گمرك سوئیس تماس بگیرید. شاید او بداند این پماد را كجا می‌شود تهیه كرد».

ـ «ولی قربان الان مدتی است وقت اداری تمام شده و نمی‌توان كسی را در اداره گمرك پیدا كرد».
ـ «با این حال تماس بگیرید».


موقعی كه تلفن كردم، كارمند كشیك گمرك گوشی را برداشت. ولی چون او نتوانست هیچ اطلاعاتی در مورد داروی مورد نظر بدهد، سفیر آهسته در گوشم گفت: «از او شماره تلفن منزل رییس اداره گمرك را بگیر».

كارمند كشیك با شنیدن تقاضایم، قاطعانه جواب داد كه به هیچ وجه نمی‌تواند تلفن منزل رییس را در اختیارم بگذارد. ولی من چون می‌دیدم كه سفیر عنقریب از شدت ناراحتی سكته خواهد كرد، با لحنی ملتمسانه به كارمند كشیك گفتم: «خواهش می‌كنم به من كمك كنید. مسأله خیلی فوری و حیاتی است. به مرگ و زندگی یك نفر ارتباط دارد...»

در حالی كه به خاطر این دروغگویی، از خود احساس تنفر می‌كردم، كارمند كشیك راضی شد تلفن مرا به رییس گمرك بدهد، تا اگر او شخصاً تمایل داشت با من تماس بگیرد.

چند دقیقه بعد كه رییس گمرك تلفن كرد، جریان را برایش شرح دادم و به خصوص تأكید كردم كه سفارتخانه چشم به راه كمك او دوخته است. ولی رییس گمرك كه لحن كلامش نشان می‌داد با مردم آزاری دیپلمات‌های ایرانی آشنای كامل دارد، با بی‌تفاوتی گفت:« باید تا فردا صبح صبر كنید تا من به اداره بروم و در آنجا با نگاهی به پرونده داروها جواب شما را بدهم».

موقعی كه جواب رییس گمرك را برای سفیر ترجمه كردم، او دفعتاً گوشی را از دستم گرفت و با زبان فرانسه شكسته بسته آنقدر التماس و زاری كرد تا بالاخره توانست رییس گمرك را راضی كند كه همان شب با اتومبیل سفارتخانه به دفتر كارش برود و در مورد امكان یافتن پماد كورتیزون در سوئیس با ما جواب قطعی بدهد.
حدود ساعت 9 شب بود كه رییس گمرك از دفتر كارش به سفارتخانه تلفن كرد و گفت :«در سوئیس پمادی به نام كورتیزون ساخته نمی‌شود. ولی در آمریكا و انگلیس می‌توان پمادی به همین نام یافت». كه سفیر نیز پس از شنیدن این خبر بلافاصله با سفارتخانه‌های ایران در واشنگتن و لندن تماس گرفت و از آنها خواست تا در اسرع وقت پماد مورد نیاز شاه را تهیه كنند و به سوئیس بفرستند.

در حالی كه مطمئن بودم اعضای هر دو سفارتخانه نیز بلافاصله در تكاپوی یافتن پماد به هر سو روانه شده‌اند، سرانجام از لندن خبر دادند كه پماد كورتیزون در داروخانه‌های انگلیس موجود است.
به این ترتیب یك سلسله تلاش بیهوده در وضعیتی به پایان رسید كه اصلاً نیازی به آن همه دوندگی نبود و در داروخانه‌های سوئیس نیز می‌شد پماد حاوی كورتیزون را به راحتی یافت. ولی چون نام تجاری دارو در سوئیس چیز دیگری بود، سفیر جرأت نمی‌كرد پیشنهاد مرا بپذیرد و پمادی با همان فرمول ـ منتها با نام تجاری دیگر ـ برای استفاده شاه بفرستد؟ چرا كه معتقد بود دستورات «شاهنشاه» باید مو به مو اجرا شود و هرگز كسی حق ندارد كلمات او را به میل خود تعبیر كند.

بالاخره كابوس«پماد كورتیزون» موقعی به پایان رسید كه یك هواپیمای اختصاصی از سوئیس به لندن رفت و با خود 20 لوله پماد كذایی را به زوریخ آورد. بعد هم این پمادها در فرودگاه زوریخ به یك اتومبیل انتقال یافت و با سرعت به سن موریتس فرستاده شد تا برای درمان خارش دست شاه مورد استفاده قرار گیرد.




برگرفته از : مینو صمیمی، پشت پرده تخت طاووس، ترجمه دكتر حسین ابوترابیان. چاپ اول، تهران، 1368 انتشارات اطلاعات، صص 86-82




پیوند خبر: http://www.irdc.ir/news.asp?id=4601
نظر | 1387/11/12
قاسم گفت:
داستان آواره گردی محمدرضا و فرح پهلوی بعد از خروج از ایران تا مرگ

26 دى 1387

پژوهشگر: ابراهیم عبداللهی

چکیده: شاه بنا به تجربه فرار پیشین خود در مرداد 1332که خود را بی پول یافته بود با حرص و ولع سیری ناپذیری سعی در جمع اوری ثروت کرده بود و توانست ثروت زیادی را هنگام خروج از ایران از کشور خارج کند . این ثروت بنا به اظهارات برخی مقامات رسمی تا 56 میلیارد دلار گزارش شده است.
پاسخ شاه به ثریا اسفندیاری همسر دوم خود در مورد حرص به جمع اوری ثروت بسیار جالب میباشد :
من نمی خواهم پس از رفتن از ایران مانند ملک فاروق (شاه سابق مصر ) در لاس وگاس مدیر قمار خانه ویا مانند کارول پادشاه سابق رومانی در امریکا دلال اتومبیل شوم .
"ژنرال هایزر شاه را مانند موش مرده ای از مملکت بیرون انداخت "
از اظهارات ژنرال ربیعی




شاه پس از خروج از ایران عملا به صورت مهره ای سوخته درآمده بود که حتی ثروت افسانه ای که به همراه خود از ایران برده بود هم نتوانست برای او مامن و پناهگاهی بسازد زندگی شاه پس از گریختن از ایران را تنها می توان به عنوان یک تنبه وتجربه تاریخی مورد مطالعه قرار داد زیرا پس از ان او هیچ گونه تاثیری بر وقوع حوادث اطراف خویش نمی توانست بگذارد و حتی در مورد مکان زندگی هم به صورت آواره ای در امده بود که با داشتن املاک فراوان در کشور های ارو پایی و امریکا تا زمان مرگش روی آسایش را ندید و جابجایی های متعددی که از سوی امریکاییها بر او تحمیل می شد بر وخامت روحی وجسمی او می افزود .
شاه بنا به تجربه فرار پیشین خود در مرداد 1332که خود را بی پول یافته بود با حرص و ولع سیری ناپذیری سعی در جمع اوری ثروت کرده بود و توانست ثروت زیادی را هنگام خروج از ایران از کشور خارج کند . این ثروت بنا به اظهارات برخی مقامات رسمی تا 56 میلیارد دلار گزارش شده است.
پاسخ شاه به ثریا اسفندیاری همسر دوم خود در مورد حرص به جمع اوری ثروت بسیار جالب میباشد :
من نمی خواهم پس از رفتن از ایران مانند ملک فاروق (شاه سابق مصر ) در لاس وگاس مدیر قمار خانه و یا مانند کارول پادشاه سابق رومانی در امریکا دلال اتومبیل شوم .
"ژنرال هایزر شاه را مانند موش مرده ای از مملکت بیرون انداخت "
از اظهارات ژنرال ربیعی

محاکمات
سناریوی امریکایی در مورد شاه به مراحل پایانی خود نزدیک می شد شوکراس تصمیم نهایی امریکا را از زبان سالیوان چنین می گوید در اواخر دسامبر سالیوان برای انجام ماموریتی به کاخ رفت که به قول خودش برای یک سفیر غیر عادی بود که می بایست به رئیس کشوری که نزد او اعزام شده بود بگوید باید کشورش را ترک کند .
اولین پرده این نمایش اوارگی و مرگ تدریجی شاه از 26 دی ماه 1357 رقم خورد .شاه و فرح با هلیکوپتر به فرود گاه مهر اباد منتقل شدند شاه 2 ساعت منتظر ماند تا بختیار از مجلس رای اعتماد بگیرد بختیار پس از گرفتن رای اعتماد به مهر اباد امد پس از ان شاه با اشک با مشایعین خود خداحافظی کرده وبه همراه فرح سوار بر هواپیما شدند .
مصر :
مقصد نهایی شاه در این سفر امریکا بود واگر بدون توقف بین راه یا بعد از توقف 5روزه در مصر عازم امریکا می شد گرفتاری های بعدی برای او پیش نمی امد زیرا امریکاییها در ان موقع متعهد به پذیرفتن شاه در امریکا بودند
نخستین استقبال محمد رضا شاید شیرین ترین استقبال دوره دربدری او بود شرح یکی از این شبها را از زبان فریده دیبا مادر فرح نقل می کنیم :
"با انکه پزشکان محمد رضا را از مصرف مشروبات الکلی منع کرده بودند یک گیلاس کنیاک نوشید و گیلاس او چند بار دیگر هم پر و خالی شد ......محمدرضا که اشکارا تحت تاثیر الکل قرار گرفته بود زار و زار مانند طفل معصومی میگریست "و اما در مورد رفتار او با اطرافیان و مسائل مالی که برای او پیش امد کرد می نویسد : "محمد رضا عمدا اطرافیانش را تشویق می کرد او را ترک کنند و سراغ زندگی خود بروند و به این ترتیب طی چند روز تعداد اطرافیان محمد رضا وما به چند نفر تقلیل یافت .انچه محمد رضا را نگران می ساخت ولخرجی ها و عیاشی های این همراهان بود.

انها هر غلطی که می خواستند می کردند و پول ان را به حساب محمد رضا می گذاشتند صورت حساب های هتل مجلل مامونیه برای مخارج اطرافیان محمد رضا طی چند روز به رقم تکان دهنده 200 هزار دلار رسید ......واضح بود که همه می خواهند محمد رضا را بدوشند . شاه اب پاکی را روی دست همه انها ریخت وگفت "ما فعلا در تبعید هستیم وپولی نداریم به شما بدهیم اگر کسی می تواند مخارج خود را تامین کند می تواند همراه ما بماند در غیر این صورت میتواند به ایران برگردد"

مراکش:
پس از اقامت چند روزه در اسوان مصر شاه دعوت نامه ای از ملک حسن دوم پادشاه مراکش دریافت کرد شاه به گمان این که این دعوت هم جز ئی از توصیه های امریکا برای ارام کردن او ضاع و به امید تغییر شرایط می باشد به این دعوت پاسخ مثبت داد اما با ورود به مراکش شرایط تغییر کرد ملک حسن که به اذعان بسیاری از تاریخ نویسان به طمع ثروت 50 میلیاردی شاه او را به مراکش دعوت کرده بود با این پاسخ شاه روبرو شد که تمام ثروت او به صد میلیون هم نمی رسد ملک حسن از دعوت خود پشیمان شد و بعد از انقلاب در ایران محترمانه عذر او را خواست . مقامات مراکشی هم از شاه به عنوان
"مردی که برای شام امده بوده "(وپس از صرف شام نمی رفت )یاد می کردند .
ملک حسن هم بنا به اقتضائات و قطع امید از دست یافتن به چند دهکی از ثروت شاه برای او روشن ساخت که باید قبل از کنفرانس سران اسلامی که قرار بود ماه اوریل در مراکش تشکیل شود انجا را ترک کند .

نویسنده کتاب من و فرح پهلوی دلیل دیگری را از قول فرح پهلوی برای اخراج از مراکش بر می شمرد فرح می گوید که الکساندر دومارانش (رئیس سازمان امنیت فرانسه ) در ملاقاتی با ملک حسن اورا متقاعد می کند که اقامت شاه در مراکش ممکن است عواقب وخیمی در پی داشته باشد و حتی با شمردن وظایف مهمتری مثل حفظ ونگهداری تنگه جبل الطارق او را تحریک به اخراج شاه می کند تصمیمی که بعد به صورت غیر رسمی به او ابلاغ شد .
روز 22 فوریه (سوم اسفند 1357)نماینده ای از طرف شاه ریچارد پارکر سفیر امریکا در مراکش ملاقات کرده و تمایل و تصمیم شاه را برای عزیمت به امریکا به انان انتقال داد اما امریکا که از سویی طمع در ارتباط با جمهوری نوپا را داشت واز سویی با حمله به سفارت خود مواجه شده بود به این تقاضا پاسخ منفی داد انچنان که بعد از این که برژینسکی این تقاضا را با کارتر مطرح کرد کارتر هم برخلاف معمول با عصبانیت و تندی گفت "که من نمی توانم ببینم که شاه در امریکا مشغول بازی تنیس است در حالی که جان اتباع امریکایی به خاطر او به خطر افتاده است "در طول ماه مارس 1979 (دهم اسفند تا دهم فرور دین ) شاه در تکاپوی یافتن مامنی تازه بود انتخاب نخست او کشور های اروپایی مانند سوئیس و انگلستان بود که در این کشورها ملکهای شخصی داشت اما حتی کشور فرانسه هم که به امام خمینی ره اجازه اقامت داده بود به شاه روی خوش نشان نداد شاه از بودن در افریقا هم نگران بود و احساس ناخوشایندی داشت زیرا تجربه تلخ تبعید پدر را به یاد او می اورد سرانجام دوستان امریکایی اش راکفلر و کیسینجر توانستند جزایر باهاما واقع در غرب اقیانوس اطلس در فاصله ای نه چندان دور از سواحل فلوریدا را برای اقامت شاه پیدا کنند .کشوری دارای 700 جزیره،مستقل اما عضو جامعه مشترک المنافع انگلستان .

باهاما:
پس از ان که موافقت مقامات باهاما هم به واسطه پرداخت مبلغ قابل توجهی از حساب شاه نزد بانک راکفلر جلب شد و همراهانش و368 چمدان وسائل شخصی با هواپیمای شخصی ملک حسن به سوی باهاما به راه افتادند . چون وضعیت امنیتی در جزایر توریستی باهاما زیاد مناسب نبود بنا به توصیه راکفلر شاه ارمائو یک کارشناس روابط عمومی جوان و چند گارد محافظ هم استخدام کرد .
اما این نوشته فریده دیبا (مادر فرح) پس از ترک مراکش به روشنی بیانگر میزان وحشت وحالات روحی انها بوده :
"جزایر باهاما در نزدیکی ایالت فلوریدای امریکا قرار دارند واین نزدیکی به اندازه ای است که ما احساس می کر دیم در امریکا هستیم احساس نزدیک بودن به امریکا به ما اعتماد به نغس و اطمینان می داد !
در مصر و مراکش احساس می کردیم در کشور های قرون وسطایی هستیم وقتی موقع نماز ظهر و عصر صدای الله اکبر از بلند گوهای مساجد بلند می شد محمد رضا و همه ما به وحشت می افتادیم زیرا در تهران اشوب زده ماه ها بانگ الله اکبر را که انقلابیون سر می دادند شنیده و لرزیده بودیم "
اقامت شاه در باها ما اقامتی پر خرج و پر نکبت بود دولت باهاما هم به انها اخطار کرده بود که حق ندارند هیچ تفسیری در مورد رویداد های ایران بنمایند .
وحشت زائد الوصف شاه هم یکی از وسائل غارت این ثروت شده بود انچنان که بعد از اعلام امادگی حتی چریک های فلسطینی هم برای ترور شاه ، شاه از نخست وزیر باهاما تقاضای کمک کرد نخست وزیر هم 30 پلیس زبده را به فوریت به همراه یک پیام فرستاد " که نمی توانید بایک شام مجانی این ماموران راضی به حفاظت خود کنیدو باید هزینه انها را سخاوتمندانه بپردازید " ویا این که هر چند روز یک بار رئیس پلیس باهاما به بهانه این که خبری از ورود تروریست های فلسطینی یا ماموران اعزامی حکومت تهران دارد صورتحسابی به ارمائو می داد ویا اینکه شاه بابت اقامت ده هفته ای در یک ویلای کوچک سه اتاقه و نمور 2/1 میلیون دلار پرداخت کرد .
اما شاه در این منطقه به نحوه دیگری به منبع درامد دولت باهاما شده بود دولت که در ازای دریافت پول های کلان متعهد به محافظت از شاه شده بود مامورانی را در جلوی راه ورودی ویلای شاه مستقر کرده بود که با دریافت حق ورودیه نفری 15 دلار اجازه می دادند تور های توریستی وارد محل شده و در اطراف ویلای شاه پرسه بزنند و عکس بگیرند .
با پیروزی محافظه کاران در انتخابات پارلمانی انگلستان و روی کار امدن خانم تاچر بارقه های امید در دل شاه زنده شد زیرا خانم تاچر قبل از پیروزی قول مساعدت وهمکاری برای پناهندگی به شاه داده بود و شاه هم به دلیل این که در احساس امنیت میکرد واملاکی هم در انجا داشت بسیار متمایل به اقامت در انجا بود و تقاضای خود را با مقامات انگلیسی در میان گذاشت اما دولت انگلیس برای ان که جنجالی پش نیاید مامور خود را که سابقه دوستی با شاه را داشت به نام دنیس رایت با نام مستعار ادوارد ویلسون روانه باهاما کرد این مامور هم نظر منفی دولت را هر چند با دلایلی سطحی به شاه منتقل کرد و این جوابی دیگر بر خوش خدمتی های او برای دولت های بزرگ بود .
در اوایل ژوئن (اواسط خرداد 1358 )دولت باهاما از تمدید ویزای اقامت شاه در ان کشور خودداری کرد و شاه باز هم اواره برای یافثن پناهگاهی به دوستان امریکایی اش متوسل شد .

مکزیک :
راکفلر و کیسینجر توانستند موافقت رئیس جمهور مکزیک را برای اقامت شاه در ان کشور جلب کنند رابرت ارمائو که دقیقا پست و مقام او مشخص نیست و همه کاره شاه علیل در ان روزها بوده و بسیاری او را به عنوان عامل سیا به شاه معرفی می کردند اما به هر حال شاه که از غلام خانه زاد بودن خود مطمئن بود و چیزی برای پنهان کردن از امریکایی ها نمی دانست در استخدام او شکی به دل راه نداده بود .ارمائو قبل از شاه برای پیدا کردن محل مناسب اقامت به مکزیک سفر کرد او جایی در شهر توریستی کورناواکا (کوئرناواکا) در مجاورت مکزیکوسیتی برای اقامت در نظر گرفت .
شاه و فرح و سایر همراهان روز دهم ژوئن (بیستم خرداد 1358 )عازم مکزیک شد و از جای وسیع و تازه خود در مقایسه با ویلای کوچک و نارا حت باهاما راضی به نظر می رسیدند .

در مورد اقامت در مکزیک فریده دیبا این گونه می نویسد :
"اقامت در مکزیک برای محمد رضا زجر اور بود زیرا او باید هر هفته شیمی درمانی می شد اما ما در ویلای گل سرخ روزهای روز های دلچسبی داشتیم در کوئر ناواکا چند تن از دوستان امریکایی شاه به ملاقاتش می امدند : هنری کیسینجر ، جرالد فورد ، ریچارد نیکسون ، فرانک سیناترا ، دیوید رکفلر ، الیزابت تیلور ..........."
در کتاب پدر و پسر اقای محمود طلوعی هم به ملاقات چند تن از مقامات سابق ایران اشاره کرده که از یکی از انان به نام هوشنگ نهاوندی رئیس سابق دانشگاه تهران و اخرین رئیس دفتر فرح نام می برد که در نوشتن کتابی که شاه در نظر داشت برای دفاع از خود بنویسد به او کمک کرد این کتاب تحت عنوان " پاسخ به تاریخ " به زبان فرانسه در پاریس منتشر شد این نوشته ها در تاریخ 16 سپتامبر 1979 (25 شهریور 1358 ) در محل اقامتش در مکزیک امضاء شده است .

چهار هفته از اقامت در مکزیک گذشته بود که حال شاه رو به وخامت می نهد ارمائو دکتر بنجامین کین یکی از پزشکان معروف نیویورک را برای معالجه شاه به مکزیک می اورد این پزشک بنا به گفته فریده دیبا پس ازمعاینه و مطالعه پرونده پزشکی شاه علاوه بر سرطان پیشرفته و مالاریا ، یرقان شدید شاه را تشخیص داد یرقان انسدادی و سپس صراحتا دکتر ژرژ فلاندرن را مسئول پیشرفت سرطان در بدن شاه معرفی می کند داروهای تجویز شده را نه تنها مفید ندانسته که حتی بعضی از انان را مثل کورتیزن را بسیار مضر دانسته است .
این بار نه به توصیه امریکایی ها که به توصیه پزشکان، شاه بار دیگر باید به بیمارستانی مجهز برای مداوا منتقل میشد .
امریکا :
سرانجام کارتر تحت فشار اطرافیانش مجبور شد روز 21 اکتبر (29 مهر 1358) اجازه مسافرت شاه و همسرش را به امریکا با ویزای توریستی صادر کرد .
با اجازه اقامت کوتاه مدتی که برای درمان به شاه داده شده بود شاه با یک هواپیما ی کرایه ای شرکت گلف استریم به سمت نیویورک حرکت کرد شاه مکزیک را در حالی ترک می کرد که رئیس جمهور مکزیک خود در دو نوبت به او گفته بود "مکزیک را خانه خود بدانید ما در اینجا به شما خوش امد می گوییم "

فریده دیبا در مورد ورود به نیویورک این گونه می گوید :
"موقعی که در یک فرود گاه نا شناس در فورت لادردیل فرود امدیم هیچ کس را منتظر خود نیافتیم در فرود گاه فقط یک کارشناس امریکایی از اداره بازرسی مواد کشاورزی امریکا منتظرمان بود که همه وسائل ما را بازرسی کرد تا مطمئن شود از مکزیک گل وگیاه یا تخم سبزیجات و میوه همراه خود نیاورده ایم . محمد رضا در ان حال نزار و رنگ پریده که تب شدید هم ازارش میداد گفت : ببینید روزگار با ما چه کرد ؟ در همین امریکا ترومن ، اف کندی و کارتر به استقبال من می امدند و فرش قرمز زیر پایم پهن می کردند "شاه نه در بیمارستان مموریال که برای درمانش در نظر گرفته شده بود بلکه در بیمارستان نیویورک وابسته به دانشگاه کورنل با نام مستعار دیوید نیوسام بستری شد فرح هم در اتاقی در مجاورت همان اتاق اسکان یافت که با یک در به هم وصل می شدند با تمام تلاش هایی که برای سری نگاه داشتن این مطلب می شد سریعا این مطلب به رسانه ها کشیده شد .

درلحظات اولیه ورود شاه و بستری شدنش رئیس بیمارستان به ملاقات او می اید واز شاه برای کمک به تجهیزات بخش سرطان شناسی بیمارستان و به عنوان شرکت در یک کار خیر تقاضای یک میلیون دلار می کند شاه نیز که با مرگ دست و پنجه نرم می کرد چاره ای جز جواب مثبت به این باج خواهی نداشت. شاه در این بیمارستان به زیر تیغ جراحان رفت و جراحی شد اما حتی جراحی او هم روندی طبیعی در پیش نگرفت ان گونه علی رغم انکه همه ازمایش ها و عکس هایش حاکی از وضع بد طحال او داشت و اصرار دکتر کولمن سرطان شناس و مامور رسیدگی به وضع شاه بر خارج ساختن طحال او جراحان کیسه صفرا ی او را در اوردند این مسئله بعدا مشکل ساز شد چنانچه مسائل مربوط به طحال موجب مرگ او شد .
در ماه های اتی شاه که برای انتقال او از باهاما از کلمه محموله استفاده می شد پس از نام دیوید نیو سام نام مستعار پزشکی پیتر اسمیت برای او مورد استفاده قرار گرفت .
اقدام دانشجویان و دانش اموزان در تسخیر لانه جاسوسی در چهارم نوامبر (13 ابان 1358 ) این ارامش کاذب و مقطعی را از شاه می گیرد و این بار دولتمردان امریکایی و علی الخصوص کارتر به تکاپوی خارج کردن شاه از امریکا می افتند تا مگر به این وسیله برای ازادی گروگان های خود بتوانند وگشایشی حاصل شود .
شاه که چاره ای دیگر پیش رو نمی بیند اظهار تمایل می کند که به مکزیک بازگردد اما وزارت خارجه امریکا از دادن ویزا به شاه خودداری میکند و این اغازی برای تکاپوی دوباره امریکاییان بود برای یافتن پناهگاهی دیگر برای شاه .
از سفرای امریکا در کشور های محل ماموریتشان خواسته شد که با دولت های محل ماموریت خود تماس گرفته از انان بپرسند : ایا این لطف را در حق امریکا می کنید که با پذیرفتن شاه سابق ایران در کشورتان به ازادی گروگان های امریکایی کمک کنید "
بیشتر کشورها صریحا جواب رد دادند تنها کشوری که حاضر شد از شاه میزبانی کند مصر بود که بنا به مصالح امریکا و شاید ترس خود شاه از نزدیک شدن به ممالک اسلامی این پیشنهاد رد شد . شاه پس از مرخصی از بیمارستان نیویورک به طور موقت به پایگاه لک لند (تگزاس) منتقل شد و در بیمارستانی مخصوص به بیماران روانی ارتش بستری شد در این پایگاه بنا به نوشته های فریده دیبا که از زبان فرح می نویسد ( فریده دیبا پس از نیویورک از شاه جدا می شود ) : رفتار بسیار زننده ای با انان می شود در یک اتاق با وسایل مندرس اسکان داده می شوند و حتی فرمانده این پایگاه ژنرال آکر مرتب از فرح می خواهد که هم بازی تنیس او باشد .
سرانجام تنها کشوری که تحت فشارهای امریکا حاضر به پناه دادن شاه می شود پاناماست .

پاناما :
شاه علی رغم میل باطنی خود انتخابی جز پاناما را پیش رو نمی دید و دولتمردان امریکایی هم با فرستادن نمایندگانی شاه را مجاب به این سفر کردند .شاه سرانجام صبح روز پانزدهم دسامبر (23 اذر 1358) با یک هواپیمای باری c9نیروی هوایی امریکا پایگاه لک لند را به مقصد پاناما ترک کرد و در فرود گاه هاوارد واقع در یکی از پایگاه های نظامی امریکا فرود امد . میزبان شاه و صادر کننده ویزای او رهبر نظامی پاناما عمر توریخوس بود که از قبل دندان هایش را برای فرو بردن در این لاشه ی متعفن تیز کرده بود پس از انکه شاه وارد کانتادورا در پاناما شد به محض این که چشم ژنرال توریخوس به محمد رضا افتاد از سرهنگ جهانبینی که همراه شاه بود اهسته پرسید :" ببینم این شاه ، شاه که این همه می گویند فقط همین است " او بعدا ضمن تشریح سفر شاه به پاناما گفته بود که" افساته عظمت شاهمشاهی 2500 ساله ایران و زرق و برق خاندان پهلوی به دوازده نفر ، چند چمدان و دو سگ تقلیل یافته بود"

شاه پس از مراسم استقبالی که با مراسمات استقبال های پیشین او ( البته همه استقبال های بعد از سقوط این گونه بودند ) بسیار فرق میکرد به وسیله یک هلی کوپتر نظامی امریکا به جزیره کونتادورا که برای اقامت او در نظر گرفته شده بود پرواز کرد .
اقامت در پاناما را شاید میتوان نکبت بارترین قسمت اوارگی شاه نامید قسمت هایی از نوشته های فرح دیبا در کتاب دخترم فرح را در این مورد میخوانیم که :
"فردا ژنرال عمر توریخوس برای دیدن شاه امد عمر توریخوس ادم بسیار بی ادبی بود و به هیچ وجه اداب گفت و گوی دیپلماتیک را رعایت نمی کرد ملاقات او با شاه بسیار دلسرد کننده بود ......
توریخوس با بی ادبی تمام چوپن می نامید چوپن در اصطلاح مردم پاناما یعنی تفاله ( پرتغالی که اب ان را تا قطره آخر گرفته اند ) ...
دخترم تعریف می کرد که این مردک نیمه وحشی (توریخوس ) به من نظر سوء پیدا کرده و مرتبا به دیدن شاه به کونتادورا می امد او می گفت شما هر چه بخواهید برایتان تهیه خواهم کرد!بهتراست این مرد بیماررارهاکنید "

درکنارتمام بیماری های جسمانی شاه ، شاه دچار بیماری خطرناکتری بود بیماری که باعث نابود شدن او گشت او دچار وحشت شده بود بعد از صدور حکم دادگاه انقلاب مبنی بر این که اگر فرح همسرش را بکشد مورد عفو قرار خواهد گرفت او حتی از همسرش نیز می ترسید شاه در محاصره محافظان مزدوری قرار گرفته بود که در ازای پاداشی که برای کشتن او در نظر گرفته شده بود به انان نیز مانند قاتلان بالقوه خود می نگریست وپس از شنیدن زمزمه هایی مبنی بر وارد معامله شدن مقامات پانامایی به نمایندگان ایرانی و پی گیری پرونده او توسط وکلای استخدام شده جمهوری اسلامی برای دستگیری او، سر تا پای شاه را وحشت فرا گرفت شاه به تعبیر خود طعمه ی برای ازادی گروگان های امریکایی شده بود و از خود به عنوان "زندانی محبوب امریکا " یاد می کرد. شاه به صورت زندانی در جزیره کونتادورا در امده بود که وقیحانه حتی پول ضبط صوتی که برای استراق سمع اتاق او نیاز داشتند را از خود او می گرفتند .
شاه مستاصل در یکی از دیدار های سفیر اسراییل از او ، تقاضای یک محافظ شخصی از موساد می کند این محافظ 12 ساعت بعد در جزیره حاضر می شود . ژنرال اسراییلی مایک هراری انگلیسی الاصل تا روز مرگ شاه در کنار وی باقی ماند .
نوریه گا شخصی بود که توریخوس برای محافظت شاه در زمان اقامت در پاناما در نظر گرفته بود اوهم با سو استفاده از وحشت شخص شاه پی در پی دنبال خالی کردن جیب های شاه بود او 750هزار دلار حقوق ماهیانه برای گارد محافظ و صد هزار دلار ماهیانه برای مخارج تغذیه انان می گرفت .
نوریه گا هر بار با دادن یک گزارش غلط مبنی بر ورود تروریست ها سعی در سر کیسه کردن شاه داشت که هر گاه در پرداخت پول از طرف ارمائو و دستیارانش سخت گیری می شد. فورا یک هواپیمای کوچک بر فراز ویلای شاه به پرواز در می امد و ضد هوایی ها به شلیک کردن می پرداختند بعد نوریه گا به شاه اطلاع می داد که این هواپیما متعلق به تروریست ها بوده که از کاستاریکا برای کشتن او امده بودند . بدین ترتیب راهی برای فرار از باج دهی به نوریه گا نبود .
حوادث و نکبت هایی که شاه در پاناما با انها دست به گریبان بود مثنوی هفتاد منی است که مجال دیگری می طلبد اما شاید این چند خط نوشته فریده دیبا نمایانگر این اوضاع باشد : " تمام ناز و تنعم و نعمت دوران پهلوی برای خانواده ما به ایام کوتاه دربدری در پاناما نمی ارزید "
شاه وحشت زده در پی یافتن پناهگاهی می گشت و تنها گزینه های پیش رو برای او امریکا و مصر بود دولت امریکا حاضر بود در قبال استعفای از سلطنت و به عنوان یک شهروند عادی شاه را بپذیرد. اما باد نخوتی که در طول چند دهه در سر شاه فرو رفته بود یک شبه خالی نمی شد هر چند که ممانعت هایی از سوی امریکا برای سفر شاه به مصر صورت گرفت اما شاه اخرین مقصد سفر خود را مشخص کرده بود .
فرح تقاضای اقامت در مصر را تلفنی با جهان سادات همسر انور سادات در میان گذاشت جهان سادات مه به گرمی از این تقضای انان استقبال کرد. انور سادات هم چند دقیقه بعد با تماس با پاناما به شاه می گوید که هواپیمای شخصی اش را روانه پاناما سیتی خواهد کرد. چون استراق سمع از تلفن های شاه به عمل می امد مقامات پانامایی ممانعت هایی برای خروج شاه به وجود می اورند که بر وحشت شاه می افزایند و باعث وخامت حال او می شوند هنگامی که منتظر هواپیمای سادات هستند ناگاه وضع جسمی و مزاجی شاه رو به وخامت نهاده و شاه که دچار مشکل تنفسی می شود بر زمین می افتد .
شاه به بیمارستان منتقل می شود و با تماس ارمائو دکتر دو یبکی جراح معروف امریکایی به همراه یک تیم پزشکی روانه پاناما می شود اما به دلیل کمبود امکانات پزشکی پاناما عملی روی شاه انجام نمی شود و شاه تنها به مدت دو هفته تحت درمان قرار می گیرد تا امادگی لازم برای پرواز به مصر را به دست اورد . سر کیسه شاه در این مدت هم جالب توجه است چه به عنوان کمک میلیون دلاری به بیمارستان و یا تعرفه سیصد هزار دلاری که حتی تمام مجموعه بیمارستان هم این ارزش را نداشته است .
مصر:
بالاخره شاه با یک هواپیمای کرایه ای باری شرکت اورگرین که به زحمت جای نشستن شاه و 20 همراهش را دارد روز یک شنبه سوم فروردین پاناما را به مقصد مصر ترک می کند شاه وضع جسمی خوبی ندارد و با ان که چند پتو روی او انداخته اند از سرما اشکارا می لرزد .هواپیما پس از یک توقف برای سوخت گیری در جزایر ازور پرتغال به سوی مصر راه می افتد . شاه با استقبال انور سادات و همسرش وارد مصر می شود .
شاه بلافاصله از فرودگاه با هلیکوپتر ازفرودگاه به بیمارستان نظامی معادی بر ساحل نیل منتقل می شود چند روز بود دکتر دو بیکی به همراه یک تیم پزشکی وارد قاهره می شود.
شاه روز 28 مارس(8 فر ور دین 1358 ) تحت عمل جراحی قرار می گیرد و طحال شاه را دلیل ریشه دوانیدن سرطان بیش از حد بزرگ شده بود برداشته شد البته طبق قول فریده دیبا در این جرحی اشتباهات عمدی هم صورت گرفت انچنان که یکی از پزشکان مصری که در اتاق عمل حضور داشته به نشانه اعتراض اتاق عمل را ترک می کند و می گوید انها دارند عملا شاه را می کشند .
ده روز بعد از عمل دوباره حال شاه رو به وخامت می گذارد و علت این هم خودداری دکتر دوبیکی و دکتر کین از کار گذاشتن لوله ای برای خارج ساختن مایعات و عفونت ها بوده که این خارج کردن مایعات هم در چند بار و مرحله انجام می شود اما به هر حال نمی توان گفت که هیچ دکتری کاملا برای مداوای حال شاه به بالین او می امد شاه پس از مرخصی از بیمارستان در قصر قبه در نزدیکی قاهره مستقر شد شاه بر خلاف معمول که با اشتیاق خبر نگاران خارجی را می پذیرفت در قاهره به انزوا گرایید واز پذیرفتن خبر نگاران و مصاحبه کردن پرهیز می کرد بنا به قول محمود طلوعی نویسنده کتاب پدر و پسر پرهیز و انزوای شاه جنبه مراعات حال میزبانش انور سادات را هم داشت . تااین که در اویل خرداد 1359 خانم کاترین گراهام مدیر موسسه مطبوعاتی واشنگتن پست و یکی از خبر نگاران معروف امریکایی تقاضای مصاحبه با شاه را می کنند شاه پس از مشورتی با انور سادات این پیشنهاد را می پذیرد و اخرین مصاحبه قبل از مرگش که حاکی از تقریبا شفافترین نظرات اوست را رقم می زند .

شاه در این مصاحبه به سیاست های دولت های غربی به خصوص امریکا و انگلیس حمله می کند که این حملات جنبه گلایه و التماس نیز می پذیرد و کارتر را عامل اصلی سقوط رژیم سلطنتی در ایران می داند شاه از این که برای سرکوبی مخالفانش دست به خشونت نزده اظهار تاسف می کند ! و می گوید اگر مثل امروز فکر می کرد در به کار بردن نیروی نظامی برای سرکوبی مخالفان تردیدی به خود راه نمی داد !!

او همچنین از سیاست نرمش و سازش در مقابل انقلابیون اظهار پشیمانی و ندامت می کند این مصاحبه در حالی به پایان می رسد که شاه بر مواضع پیشین خود پا فشاری می کند و به قول مصاحبه گر واشنگتن پست مصاحبه ای پر از ارزو ، افسوس و اه انجام می گیرد .
شاه از 28 تیر ماه کم کم به اغما فرو می رود و هر ساعت بی هوشی او عمیق تر می شود .محمد رضا پهلوی در ساعت نه صبح 27 ژوییه 1980 (5مرداد 1359) مرد. در مراسم تشییع جنازه او تنها سادات، نیکسون رئیس جمهور سابق امریکا و کنستانتین پادشاه سابق یونان شرکت کردند. حتی ملک حسین دوست قدیمی شاه که بسیار به او مدیون بود هم زحمت شرکت در این مراسم را به خود نداد واز میان هیئت های دیپلماتیک خارجی مقیم مصر تعداد کمی در مراسم حضور یافتند . شاه بنا به وصیت خودش در مسجد الرفاعی در کنار قبر پدرش به خاک سپرده شد .

این پایان دیکتاتوری بود که هرگز به ایرانی بودن خود افتخار نکرد و همواره به ان پشت می کرد و بزرگترین ارزوی دوران تبعیدش این بود که کاش بعد از کودتای 28 مردادبه ایران باز نگشته بود و در امریکا به بازرگانی می پرداخت .

او هرگز یک ایرانی نبود.

منابع :

1-پاسخ به تاریخ - محمد رضا پهلوی ترجمه دکتر حسین ابوترابیان انتشارات زریاب
2- پدر و پسر - ناگفته هایی از زندگی و روز گار پهلوی ها محمود طلوعی انتشارات نشر علم
3-من و فرح پهلوی - اسکندر دلدم انتشارات به افرین
4-روزگار با ما چه کرد - ابراهیم حسن بیگی انتشارات مدرسه برهان
5-دخترم فرح - فریده دیبا

سایت:http://www.irdc.ir

نظر | 1387/11/12
قاسم گفت:
سن موریتس: پایتخت زمستانی ایران

2 بهمن 1387

پژوهشگر: مینو صمیمی

چکیده: شاه و درباریان نیز از جمله افرادی بودند كه همه ساله از حدود 20 ژانویه برای اسكی و سایر تفریحات به سوئیس می‌آمدند، و بعد در ماه مارس به ایران باز می‌گشتند تا تعطیلات بهاری خود را در ویلاهای كرانه دریای خزر بگذرانند. در بین پیست‌های مختلف اسكی سوئیس، دربار ایران معمولا «سن موریتس» را انتخاب می‌كرد،‌كه گرچه محلی است بسیار لوكس و پرهزینه، ولی دسترسی به آن از بقیه تفریحگاه‌های زمستانی سوئیس مشكل‌تر است




مقدمه

مینو صمیمی (متولد آذر 1325) دختر «صادق صمیمی» (رئیس اسبق موزه ایران باستان) در كتاب خود «پشت پرده تخت طاووس» پس از نقل مجمل زندگینامه‌ی خود ـ از دوران نوجوانی تا پایان تحصیلات عالی در سوئیس و بازگشت به ایران ـ ابتدا به شرح دوره‌ای می‌پردازد كه متعاقب استخدام در وزارت خارجه به عنوان منشی سفارت ایران در سوئیس بكار مشغول بوده است.

وی طی شش سال خدمت در سفارت ایران (از 1346 تا 1352) به سبب تسلط كامل به سه زبان فرانسه، آلمانی و انگلیسی، نقش مهمی در رتق و فتق امور مربوط به سفرهای متعدد شاه و فرح به كشور سوئیس داشته است؛ و مسائل گوناگونی از آنچه طی این سفرها رخ می‌داده در كتابش آورده كه هر یك به سهم خود برای آگاهی به حقایق اوضاع دربار از اهمیت خاصی برخوردار است.

نویسنده در سال 1352 به دعوت فرح به ایران باز می‌گردد و سرپرستی دبیرخانه و دفتر روابط عمومی «سازمان ملی حمایت از كودكان» را (كه زیر نظر فرح اداره می‌شد) به عهده می‌گیرد،‌ تا آنگاه كه در سال 1355 مستقیماً وارد تشكیلات دفتر مخصوص فرح می‌شود و به عنوان منشی مخصوص او در امور بین‌المللی بكار می‌پردازد.

در طول دو سالی كه مینو صمیمی مقام منشی امور بین‌المللی فرح را به عهده داشت، با جریانهای پشت پرده بیشماری در دربار آشنا می‌شود و آنطور كه خود مدعی است، سرانجام پی می‌برد كه: در دربار پهلوی مرزی بین خدمت برای رژیم و استفاده‌های شخصی وجود ندارد و مقامات درباری از طریق كانالهایی كه وجود آورده‌اند ثروت عمومی را به جیبهای خود سرازیر می‌كنند.
-----------------------------------------------------------------

بهترین موقع تفریحات زمستانی سوئیس از ماه ژانویه و زمانی آغاز می‌شود كه سلسله جبال آلپ و جنگل‌های كاخ دامنه‌اش را چادر سفیدی از برف می‌پوشاند؛ و گروه گروه ثروتمندان مشتاق اسكی از سراسر جهان خود را به سوئیس می‌رسانند تا در پیست‌های متعدد آن مشغول اسكی بازی شوند.

شاه و درباریان نیز از جمله افرادی بودند كه همه ساله از حدود 20 ژانویه برای اسكی و سایر تفریحات به سوئیس می‌آمدند، و بعد در ماه مارس به ایران باز می‌گشتند تا تعطیلات بهاری خود را در ویلاهای كرانه دریای خزر بگذرانند. در بین پیست‌های مختلف اسكی سوئیس، دربار ایران معمولا «سن موریتس» را انتخاب می‌كرد،‌كه گرچه محلی است بسیار لوكس و پرهزینه، ولی دسترسی به آن از بقیه تفریحگاه‌های زمستانی سوئیس مشكل‌تر است.

سن موریتس در حد فاصل چهار كوهستان سر به فلك كشیده در جنوب شرقی سوئیس قرار دارد، و جاده‌های منتهی به آن به قدری صعب‌العبور است كه در زمستان‌های سخت و پر برف تا چند هفته بكلی مسدود می‌شود. شاید هم یكی از دلایل انتخاب سن موریتس برای اقامت شاه، همین دشواری دسترسی به آن برای همگان بود؛ كه می‌توانست از نظر امنیتی باعث آسودگی خاطر محافظان شاه باشد، و خطر اقدامات مخالفین شاه را در آنجا به حداقل برساند.

به طور معمول اولین محل توقف شاه و ملكه در سوئیس، شهر زوریخ بود، از این رو همه ساله قبل از آغاز سفر شاه دو طبقه كامل از گراند هتل «دولدر» برای مدت دو ماه اجاره می‌شد تا مورد استفاده شاه و همراهانش در زوریخ قرار گیرد. و گرچه شاه و ملكه قاعدتا پس از یك هفته اقامت در زوریخ، برای گذراندن بقیه دوره سفر خود عازم سن موریتس می‌شدند، ولی سفارتخانه اجاره دو طبقه كامل هتل «دولدر» را تا پایان دو ماه كماكان می‌پرداخت.

شاه و ملكه از زوریخ به وسیله هواپیماهای كوچك ـ كه توسط سفارتخانه اجاره می‌شد ـ به فرودگاه كوچك شهر «سامدان» می‌رفتند، و در آنجا نیز چند اتومبیل با راننده آماده بود تا آنها را به سن موریتس برساند. بعد هم بلافاصله دو طبقه هتل «دولدر» زوریخ تبدیل به محل تشكیلات موقت اداری می‌شد، تا به وسیله كارمندان گوناگون وزارت خارجه، وزارت دربار، و سازمان امنیت، ارتباط دائم بین تهران و سن موریتس برقرار باشد.

دستورات شاه توسط دفتر مخصوص او در سن موریتس، كه در هتل «سوورتا» استقرار می‌یافت، به دفتر مركزی در هتل «دولدر» زوریخ ارسال می‌شد و از آنجا به اطلاع مقامات كشور در تهران می‌رسید. دفاتر مستقر در سن موریتس و زوریخ چند خط تلفن و تلكس اختصاصی در اختیار داشتند كه برای ارتباط مستقیم بین خود و تهران در طول شبانه روز مورد استفاده قرار می‌دادند. غیر از آن، در تمام مدت اقامت شاه و ملكه در سوئیس، هواپیماهای اختصاصی متعدد نیز بین تهران و زوریخ پرواز می‌كردند تا روزانه علاوه بر جابجا كردن درباریان و مقامات كشور، انواع و اقسام وسایل مورد نیاز شاه و اطرافیانش (مثل لباس پوست خز، مواد غذایی، وسایل مصرفی ، و حتی مشروبات الكلی) را از ایران به سوئیس و بالعكس حمل كنند.

در زمستان 1968 ـ بعد از برگزاری تظاهرات ضد شاه در مقابل گراند هتل «دولدر» زوریخ ـ شاه به سفارت ایران دستور داد یك ویلای مجلل در سن موریتس برایش تهیه كند. ما با جستجو در سن موریتس هرگز نتوانستیم مناسب‌تر از ویلای «سوورتا» محلی برای اقامت شاه و ملكه پیدا كنیم.

«سوورتا» با روبنای سنگ گرانیت و سالن‌های بزرگ خود، مجلل‌ترین و زیبا‌ترین ویلاهای سن موریتس به نظر می‌آمد؛ و چون فاصله زیادی با هتل «سوورتا» نداشت، همراهان شاه نیز می‌توانستند با اقامت در این هتل، چندان از محل زندگی ارباب دور نباشند. حسن دیگر ویلای «سوورتا» این بود كه از نظر موقعیت مكانی ـ علی رغم جنبه مركزیت خود ـ حالت منزوی داشت و فاصله‌اش با بقیه ویلاهای موجود در محل ، امتیاز بزرگی از نظر امنیتی محسوب می‌شد.

بعد از بررسی دقیق ویلا و ملاحظه تمام جوانب كار، شرح مفصلی از خصوصیات آن را همراه با عكس‌های متعدد برای دربار شاه به تهران فرستادیم. چندی نگذشت كه شاه سفارتخانه را مأمور كرد برای خرید ویلای «سوورتا»‌ وارد معامله شود و بعد هم با انجام تعمیرات و اصلاحات لازم، آن را برای سفر زمستانی سال بعد وی آماده كند.

خرید ویلا همراه با اصلاحات و تغییر دكوراسیون داخلی آن (توسط طراحان معروف فرانسوی و دانماركی) روی هم رفته مبلغی حدود سه میلیون پاوند هزینه به بار آورد؛ تا آنگاه كه در زمستان 1970 شاه و ملكه علی رغم انتقادهای سخت مردم سوئیس از آن همه ولخرجی ـ توانستند برای اولین بار در سفر خود به سوئیس، پس از ورود به سن موریتس در ویلای «سوروتا» اقامت كنند.

در زمستان 1971 موقعی كه شاه و ملكه برای بار دوم به ویلای «سوورتا» آمده بودند، ماجرای احضار من توسط ملكه فرح اتفاق افتاد. این دیدار اولین مواجهه مستقیم من با «دربار زمستانی ایران» محسوب می‌شد

عزیمتم به سن موریتس برای ملاقات با ملكه فرح، با یكی از اتومبیل‌های رولزرویس ویژه شاه صورت گرفت؛ كه از نوع چنین اتومبیل‌های گران قیمتی شاه چند دستگاه دیگر هم در سوئیس داشت. مسوولیت نگهداری همه آنها را سفارت ایران عهده‌دار بود. نكته قابل توجه در رولزرویسی كه مرا به سن موریتس برد این بود كه تمام وسایل فلزی روی داشبورد و دستگیره‌هایش از طلای ناب بود.

موقعی كه سوار اتومبیل رولزرویس ویژه شاه شدم و فكر كردم در جایی نشسته‌ام كه شاه و ملكه كنار هم می‌نشینند، بلافاصله ماجرایی را به یاد آوردم كه قبلا سفیر برایم نقل كرده بود:
زمانی كه شاه و ملكه برای اولین بار پس از خرید و آماده‌سازی ویلای «سوورتا» از آن دیدار می‌كردند؛ شاه در بدو ورود به اتاق خواب بسیار شیك و مجلل آن، با لحنی نیمه شوخی خطاب به سفیر گفت: «مگر فكر می‌كنی من با شهبانو در یك اتاق می‌خوابم؟» .... در حالی كه ملكه از این گفته ناخوشایند شاه آشكار ناراحت شده بود، ژنرال ایادی و اسدالله علم بالافاصله به نشانه تأیید سخن شاه تعظیم كردند، و بعد هم سفیر را مورد سرزنش قرار دادند.

سفیر كه معلوم نبود پس از حدود ده سال ریاست تشریفات دربار، چگونه آن اشتباه فاحش را مرتكب شده؛ متعاقب نقل این ماجرا به من گفت: «روال معمول در قصر سلطنتی این بود كه شاهنشاه شب‌ها جدا از شهبانو در آپارتمان ویژه می‌خوابیدند». و من چون می‌دانستم پزشك مخصوص شاه هرگز نباید او را تنها بگذارد، وقتی از سفیر پرسیدم: «پس پزشك مخصوص شب‌ها كجا می‌خوابید؟» جواب داد: «جنب اتاق خواب شاهنشاه».

البته بعدا بلافصله در ویلای «سوورتا» ـ تحت نظارت پزشك مخصوص و وزیر دربار ـ اصلاحات لازم انجام گرفت و دو اتاق خواب مجزا برای شاه و ملكه ایجاد شد. ولی این مسأله اصلا برای من قابل هضم نبود؛ و در آن روزها به دلیل تجسم دیگری كه از ملكه فرح داشتم ـ و گمان می‌كردم او زنی فهمیده و از همه چیز آگاه است ـ نمی‌توانستم بفهمم كه چطور امكان دارد زنی جذاب و تحصیل‌كرده و متجدد مثل «شهبانو» راضی شود شب‌ها از شوهرش دور باشد و هیچ نداند كه در اتاق خواب خصوصی شاه چه می‌گذرد؟
با آنكه قبلا برف سنگینی باریده بود،‌ولی به دلیل هوای بسیار مناسب و جاده تمیز، خیلی زودتر از آنچه تصور می‌رفت به سن موریتس رسیدم. جلوی هتل «سوورتا» از رولزرویس پیاده شدم، و به راننده گفتم: در مقابل ویلای مخصوص شاه منتظرم بماند.

از راهنمای مراجعین هتل سراغ سفیر ایران را گرفتم و او مرا به سمت بار هتل راهنمایی كرد. در ورودی بار را كه بسته بود با احتیاط گشودم و وارد شدم. ابتدا چند لحظه‌ای ایستادم و در حالی كه پرونده را در بغل می‌فشردم به اطراف نظری انداختم. در گوشه بار كوچك‌ هتل چشمم به سفیر افتاد كه به اتفاق سه مرد دیگر و یك زن مو طلایی بسیار زیبا در اطراف میزی نشسته بودند. مردها را فورا شناختم: یكی دكتر ایادی طیب مخصوص شاه بود، دومی اردشیر زاهدی وزیر امور خارجه، و سومی اسدالله علم وزیر دربار.

اردشیر زاهدی دستش را روی شانه زن مو طلایی گذاشته بود و در حالی كه جوك می‌گفت، او را می‌خنداند. معلوم بود سعی دارد با بهره‌گیری از شیوه دلربایی شرقی‌ها زن را به سوی خود جلب كند. سفیر صحبت‌های زن مو طلایی را از زبان فرانسه به فارسی ترجمه می‌كرد و ا ردشیر زاهدی جوابش را به انگلیسی می‌داد. دكتر ایادی و علم نیز با لذت فراوان حرفهایشان را می‌شنیدند و گهگاه قهقهه سر می‌دادند.

اول از همه زن مو طلایی متوجه حضورم در آنجا شد و بلافاصله لبخندی تحویل داد. با مشاهده چشمان قهوه‌ای و بادامی او احساس كردم قیافه‌اش به نظر آشنا می‌آید و قبلا او را در جایی دیده‌ام. به مغزم كه فشار آوردم تازه فهمیدم «بریژیت باردو» ستاره معروف فیلم‌های فرانسوی است.

بعد از مدتی كه سرانجام چشم سفیر به من افتاد، مثل فنر از جا پرید و با آغوش باز به استقبالم آمد. آنگاه به سرعت مرا با خود از اتاق بار بیرون كرد و در گوشه‌ای از سالن ورودی هتل كنارم نشست و گفت: چون زمان ملاقات با ملكه ساعت 4 تعیین شده و هنوز وقت كافی وجود دارد، بهتر است فعلا كمی با هم صحبت كنیم.

سفیر ابتدا سفارش چای داد، و بعد به مطالعه اوراق پرونده‌ای كه با خود آورده بودم مشغول شد. وقتی داشت چای می‌نوشید، از او درباره هویت زن مو طلایی پرسیدم. ولی گویی كه سؤالم را شنیده است، مسائلی راجع به اوراق پرونده پیش كشید و ترجیح داد صحبتی از زن مو طلایی به میان نیاورد.

در مقابل ویلای شاه، نگهبانان ایرانی كه با لباس شخصی جولی در آهنی ایستاده بودند، به طرفمان آمدند واز مقصدمان سئوال كردند، سفیر در جوابشان گفت: «رأس ساعت 4 بعدازظهر با علیا حضرت شهبانو قرار ملاقات داریم». آنگاه كه وارد محوطه ویلا شدیم، جلوی پله‌های ورودی ساختمان مورد استقبال سرهنگ وزیری قرار گرفتیم (همان همسفر مرموزم در هواپیما كه معلوم شد سرپرستی امور امنیتی در سفرهای خارجی شاه را به عهده دارد؛ و از سال 1968 به بعد نیز همه ساله قبل از سفر شاه به سوئیس می‌آمد و مرا به عنوان مترجم به اداره مركزی پلیس فدرال می‌برد تا درباره مسائل امنیتی مربوط به دوره اقامت شاه در سوئیس مذاكره كند).

در اتاق انتظار به قدری دلهره داشتم كه سفیر ناگزیر برای آرام كردنم لبخندی زد و با نگاهی اطمینان بخش به من خیره شد.

سفیر ابتدا مرا به عنوان بهترین یاور خود در رتق و فتق امور سفر «اعلیحضرتین» ‌به سوئیس معرفی كرد. سپس در مقابل ملكه خم شدم و با او دست دادم. و آنگاه كه نشستیم، از من راجع به تحصیلاتم پرسید. بعد هم وقتی فهمید پرورش یافته سوئیس هستم و چند زبان می‌دانم، گفت : بهتر است از فردی مثل من در داخل ایران استفاده شود.

موقعی كه مستخدمی با لباس و دستكش سفید برایمان چای آورد، سفیر پیشنهاد كرد چند نمونه از نامه‌هایی كه از نقاط مختلف اروپا به سفارتخانه رسیده برای اطلاع ملكه مطرح شود. و در پی آن چون دیدم ملكه به مطالب نامه‌هایی كه افراد عادی اروپایی برایش نوشته‌اند خیلی توجه دارد، برایش خیلی بیشتر از گذشته احترام قائل شدم.

آن روز افكار و دیدگاه‌های ملكه فرح موقعی برایم روشن‌تر شد كه نامه ارسالی از سوی «سازمان زنان سوئیس» را از آلمانی برایش ترجمه كردم تا به سوالات مطروحه در آن پاسخ دهد.

یكی از سؤالات مربوط به اهداف و فعالیت‌های ملكه به عنوان «همسر امپراتور یك كشور پیشرفته» و چگونگی سرپرستی او بر حداقل 35 سازمان و بنیاد اجتماعی، فرهنگی ، تاریخی ، هنری و خیریه در ایران بود، كه در جواب آن گفت: «ضمن كوشش برای غلبه بر فقر و بی‌سوادی رایج در كشور، قصد من در وهله اول تشویق مردم در گرایش به فرهنگ ایران باستان و ترویج هنرهای معاصر است ...»

سوال دیگر این بود: «شما به عنوان همسر یك پادشاه مقتدر مشرق زمین، آیا در راه نیل به اهداف اجتماعی خود و زنان ایران با مشكلاتی هم مواجه هستید؟». ملكه فرح ابتدا با دقت فراوان به این پرسش گوش داد و بعد از مدتی فكر كردن در پاسخ گفت: «امتیازات و حقوقی كه از جانب شوهرم شاهنشاه ـ بر اساس برنامه‌های اصلاحی مترقیانه ایشان ـ به من و تمام زنان ایرانی داده شده ، فرصت بسیار مناسبی برای ما جهت شركت در پیشرفت كشور فراهم آورده است. و گرچه در این راه مشكلات بسیاری هم وجود دارد؛ ولی هر چه باشد، در مقام مقایسه با زنان سوئیسی مشكلات ما از آنها كمتر است. زیرا ـ اگر اشتباه نكنم ـ هنوز در اكثر ایالات سوئیس ، زنان از حق رأی محرومند و مردم در رفراندومی كه برگزار شد عموما با شركت زنان در انتخابات مخالفت كردند. در حالی كه زنان ایرانی از این نظر در موقعیت برتری نسبت به زنان سوئیسی قرار دارند و می‌توانند آزادانه در انتخابات شركت كرده، حتی به نمایندگی انتخاب شوند ...».

گرچه در آن موقع هنوز از علاقه‌مندان ملكه فرح بودم ـ و البته تا چند سال بعد نیز كماكان در سلك علاقه‌مندانش جا داشتم ـ ولی وقتی از اعتقاد انكارناپذیرش نسبت به دیدگاه‌های شاه با خبر شدم، برای اولین بار به اصالت گفتار و رفتارش شك كردم؛ و از خود پرسیدم: چطور می‌شود او واقعا باور داشته باشد كه زنان ایرانی در سیستم حكومتی اختناق‌آمیز شاه از آزادی برخوردار هستند؟

در پایان ملاقات، سفیر به اطلاع ملكه رساند كه: سفارتخانه اقدامات لازم را برای ملاقات «سوركلر» با وی انجام داده است.

«سوركلر» راهبه‌ای بود كه سال‌ها سرپرستی مدرسه فرانسوی «ژاندارك» را در تهران به عهده داشت. و چون ملكه فرح نیز در همان مدرسه تحصیل كرده بود، وی همه ساله هنگام سفر زمستانی شاه و ملكه، از فرانسه به سوئیس می‌آمد تا با شاگرد سابق خود دیداری تازه كند. و همین امر دوستی محكمی بین آنها بوجود آورده بود.

بعد از آنكه سفیر دست ملكه را بوسید و من هم ادای احترام كردم، به اتفاق از ویلای «سوورتا» خارج شدیم. اتومبیل مرسدس بنز مخصوص سفیر برای باز گرداندن من جلوی ویلا در انتظارم ایستاده بود. و سفیر پس از ابلاغ دستورات لازم به راننده‌اش ، خود عازم هتل «سوورتا» شد تا به دوستانش محلق شود ... برنامه مراجعت من به این ترتیب بود كه می‌بایست ابتدا با اتومبیل به شهر «سامدان» بروم؛ از آنجا با هواپیما به زوریخ پروانم كنم؛ و آنگاه از زوریخ با قطار عازم برن شوم.

... تصورم چنین بود كه ملكه فرح علاوه بر موقعیت سیاسی ممتاز، چون امتیازات و ثروت بیشماری هم بدست آورده بود، لذا برای حفظ موقعیت خود هیچ چاره‌ای نداشت جز آنكه به طرفداری از شاه تظاهر كند و در موارد بسیار نیز اعمال خلاف شاه را نادیده بگیرد. مثلا آنطور كه در سال اول خدمت خود شاهد بودم، در فرودگاه زوریخ شاه پس از پیاده شدن از هواپیما ، به اتفاق اسدالله علم با یك اتومبیل «فراری» جدا از ملكه به شهر رفت تا ساعات بعداز ظهر خود را در جوار یك ستاره سینما بگذارند. و البته هیچ دلیلی هم وجود نداشت كه فكر كنم ملكه از مقصد شاه بی‌اطلاع بوده است.

موقعی كه مسائل خانوادگی شاه را در ذهن مرور می‌كردم، به یاد فرزندانش افتادم كه در تهران به سر می‌بردند و چهار پرستار اروپایی زیر نظر مادر ملكه فرح از آنها نگهداری می‌كردند. پرستاری از كوچكترین فرزند شاه (لیلا) را كه آن موقع سنش هنوز به یك سال نمی‌رسید، دختر یك سیاستمدار سوئیسی به نام «روژه بون ون» عهده‌دار بود؛ كه این شخص به خاطر استخدام دخترش در دربار شاه اغلب مورد تحقیر مطبوعات سوئیس قرار می‌گرفت و مردم سوئیس نیز او را فردی خودفروخته و هرزه لقب می‌دادند؛ تا جایی كه یك بار وقتی «بون ون» داشت در دانشگاه زوریخ راجع به وضعیت اقتصادی سوئیس سخنرانی می‌كرد، دانشجویان با پرتاب گوجه فرنگی به سویش، فریاد زدند: «مزدور پهلوی، برو حقوقت را از دربار شاه بگیر!».

استفاده از پرستار و معلم سرخانه برای فرزندان شاه واقعا از ضروریات زندگی ملكه بود. چرا كه او به سبب مشغله فراوان هیچ فرصتی برای رسیدگی به امور كودكان خود را نداشت. و شاه نیز به طور كلی چون مرد خانواده محسوب نمی‌شد، وقت خود را ـ حتی در ایام تعطیل ـ ندرتا به فرزندانش اختصاص می‌داد. او كه همواره ساعات روزانه‌اش را با دوستان و اطرافیان نزدیك می‌گذراند، فقط هنگامی به سراغ همسر و فرزندان خود می‌رفت كه یا می‌خواست به اتفاق آنان عكس بگیرد، و یا برخی دوستان خارجی از قبیل ملك حسین پادشاه اردن و یا خوان كارلوس پادشاه اسپانیا به دیدارش می‌آمدند.

چند روز بعد دكتر لقمان ادهم مرا با خود به هتل «شوایتسرهوف» برن برد تا با سفیر ایران در اتریش (كه بنا داشت چند روزی در برن به سر برد) ملاقات كند. و در همانجا بود كه حدسم راجع به هویت زن مو طلایی در هتل «سوورتا» تأیید شد. زیرا سرانجام دكتر لقمان ادهم اعتراف كرد كه: آن زن كسی جز «بریژیت باردو» نبود و قصد داشت با شاه به طور خصوصی ملاقات كند. ولی البته این مسأله هرگز برایم حل نشد كه: چطور قضیه دیدار خصوصی شاه و بریژیت باردو از چشم روزنامه‌نگاران كنجكاو و شایعه ساز سوئیسی دور ماند و هیچ مطلبی درباره‌اش انتشار نیافت؟ ... حدسم این بود كه اطرافیان شاه (زاهدی، علم، ایادی، لقمان ادهم) با پدید آوردن صحنه خنده و شوخی چهار نفره با بریژیت باردو در بار هتل، توانسته‌اند اصل ماجرا را با این ترفند از دید روزنامه‌نگاران مخفی نگهدارند.

مطالب متعددی كه اغلب در مطبوعات اروپایی راجع به عیاشی‌های شاه منتشر می‌شد، خود مؤیدی بود بر زن بارگی شاه؛ و نیز حداقل برای من دلیل این مسأله كه چرا شاه پیوسته اصرار داشت در اتاق خوابی جدا از همسرش به سر برد، مشخص می‌كرد.

درباره روابط پنهانی شاه با زن‌های مختلف شایعات فراوانی بر سر زبان‌ها بود، و از جمله می‌شنیدیم كه: شاه هر سال ضمن سفر به سوئیس، در شهر «گشتاد» (یكی دیگر از نقاط تفریحات زمستانی ثروتمندان) با همسر سابق خود «ثریا» ملاقات می‌كند تا نشان دهد كه كماكان به او عشق می‌ورزد. یا روزنامه‌ها با تیتر درشت می‌نوشتند: شاه عاشق «آن مارگرت» ستاره معروف سینمای سوئد و آمریكا شده است. و یا عكسی از ملكه فرح با قیافه‌ای عبوس به چاپ می‌رساندند كه زیرش نوشته بود: «دیگر از لبخند‌های شهبانو اثری نیست»، تا وانمود شود كه همسر شاه به خاطر هوسرانی‌های شوهرش چقدر تلخ كام است.

دامنه این شایعات البته به تهران هم كشیده می‌شد، و آنطور كه می‌شنیدم: مضمون اصلی گفتگوها در محافل زنانه ـ به خصوص در سالن‌های مد و آرایشگاه‌های ویژه زنان متجدد ـ را همین مطالب مربوط به عیاشی‌های شاه تشكیل می‌داد.

البته شاه به عنوان حاكم یك كشور اسلامی این امكان را داشت كه از راه‌های مشروع تعدد زوجات را انتخاب كند. ولی او چون خود را بیشتر تابع مقررات غربی می‌دانست، طبعا شیوه اسلامی را نمی‌پسندید و بیشتر ترجیح می‌داد با پیروی از رفتار مردان اروپایی با زنان مختلف روابط پنهانی داشته باشد.

نكته حائز اهمیت در جریان سفرهای تفریحی شاه به سوئیس این بود كه اكثر تصمیم‌های مهم سیاسی ایران در سن موریتس گرفته می‌شد. زیرا اكثر وزراء دست شاه را خوانده بودند و با اطمینان به اینكه «ارباب بزرگ»‌ در سوئیس معمولا وضعیتی شاداب و سر حال دارد، سعی می‌كردند هر چه طرح و برنامه جیب پر كن دارند ـ به جای تهران ـ در سوئیس به اطلاع شاه برسانند، تا با استفاده از روحیه مساعد او به سرعت برای طرح مورد نظر خود تأییدیه بگیرند.

چنین حالتی باعث شده بود سن موریتس به صورت میعادگاه سران كشور ـ اعم از لشگری و كشوری ـ در آید، و در حقیقت به گونه‌ای حالت «پایتخت زمستانی ایران» را به خود بگیرد.

در سال‌های اولیه دهه 1970 كه ثروت خانواده شاه به چند برابر نسبت به گذشته افزایش یافته بود، سلسله پهلوی عصر طلایی خود را می‌گذراند.

در ژانویه 1972 بنای جدیدی در محوطه پشت ویلای «سوورتا» در سن موریتس به عنوان ورزشگاه اختصاصی شاه و ملكه ساخته شد، كه در آن بهترین و مدرن‌ترین وسایل ورزشی وجود داشت. ولی علی‌رغم آن همه مخارج سرسام آور شاه در سوئیس ، هر سال كه می‌گذشت ناخرسندی مردم سوئیس از سفرهای شاه به كشورشان بیشتر نمودار می‌شد.

گرچه روزنامه‌های چاپ ایران به خاطر سانسور بسیار شدید هیچ مطلبی راجع به ولخرجی‌‌های شاه و دربار منتشر نمی‌كردند، لیكن روزنامه‌های سوئیس همواره مقالات مشروح انتقادی راجع به اعمال افراطی و اسراف كاری‌های خانواده پهلوی به چاپ می‌رساندند. و به خصوص اوج این مقالات در زمانی بود كه شاه در اكتبر 1971 جشن‌های ویژه سالگرد 2500 سال شاهنشاهی ایران را در تخت جمشید برگزار كرد.

به دستور شاه در این جشن‌ها 62 چادر در یك محوطه لم یزرع برافراشته شد و درون هر كدام را نیز با پرده‌های مخمل بنفش، چلچراغ‌های برنز مطلا، و میز سنگ مرمر صورتی، ‌تزیین كردند تا مورد استفاده مدعوین قرار گیرد. برای تأسیسات مورد نظر جشن‌های 2500 سال شاهنشاهی از یك سال قبل كاروان كامیون‌ها وسایل مورد نیاز را به محل برگزاری آن حمل كردند. و چون همه سران كشورها به جشن دعوت شده بودند، برای پذیرایی از آنها: 165 سرآشپز و پیشخدمت وگارسن را مستقیما از رستوران «ماكسیم» پاریس با هواپیما به ایران آوردند، و 2500 بطری شراب درجه یك نیز به فرانسه سفارش دادند كه قیمت هر بطر آن سر به یك صد دلار می‌زد.

سوئیس در پاسخ به دعوت شاه از سران كشورها برای شركت در جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی، فقط به اعزام یك عضو بازنشسته شورای حكومت فدرال اكتفا كرد. ولی همین اقدام دولت سوئیس نیز بحث‌های بسیار تندی را در پارلمان برانگیخت.
نمایندگان پارلمان سوئیس كه اصولا با اعزام هر نوع نماینده‌ای به جشن‌های تخت جمشید مخالف بودند، از دولت می‌پرسیدند: چرا سوئیس باید نماینده‌ای برای شركت در یك نمایش مسخره بفرستد؟ و یا: اگر سوئیس در جشن شاه شركت نكند، چه چیزی از دست می‌دهد؟ .... آنها به خصوص تأكید می‌كردند: وقتی مردم ایران از فقررنج می‌برند، نماینده سوئیس نباید در جشنی حضور یابد كه خوراك شاه و میهمانان ثروتمندش را خاویار تشكیل می‌دهد.

وزارت خارجه ایران با آگاهی از بدنامی خانواده سلطنتی در سوئیس، به من مأموریت داده بود هر مقاله و گزارشی در مطبوعات سوئیس راجع به ایران و سفرهای شاه به سوئیس انتشار می‌یابد، همه را به فارسی ترجمه كنم تا از سوی سفارتخانه برای اطلاع مقامات وزارتخانه به تهران ارسال شود. و البته در جهت هر چه بیشتر كاستن از درج مقالات ناخوشایند راجع به شاه نیز وزارت خارجه ایران همه ساله قبل از كریسمس هدایای گران قیمتی از قبیل: فرش های ابریشمی، مقادیر معتنا به خاویار، و قوطی سیگارهای طلا یا نقره با آرم دربار شاهنشاهی، به سفارتخانه می‌فرستاد تا از طریق من به روزنامه‌نگاران سوئیسی داده شود. ولی گفتنی است كه مطبوعات سوئیس علی‌رغم دریافت هدایای ارزشمند، نه تنها دست از رویه خود برنمی‌داشتند، كه حتی بر دامنه انتقاد از اعمال شاه و درباریان می‌افزودند.

چنین به نظر می‌رسید كه بدنامی شاه و درباریان در خارج از كشور، به هیچ وجه بر موقعیت آنان در داخل ایران اثر نمی‌گذاشت. زیرا درست بر خلاف آنچه انتظار می‌رفتك شاه هر روز قدرتی افزون‌تر از روز پیش می‌یافت، و به همین جهت نیز به خود اجازه می‌داد به مراتب بیش از حدی كه قبلا تصور می‌كرد در سوئیس بماند تا به تفریح و اسكی بازی خود ادامه دهد ... لیكن این احساس قدرت فی‌الواقع سرابی بود كه باعث می‌شد شاه از توجه به حقایق دور بماند، و بی‌اعتناء به حركتی كه در جهت دگرگونی سرنوشتش آغاز شده بود، راه خود را كماكان ادامه دهد .

ملكه فرح ـ بر خلاف شاه ـ چندان مورد تنفر مردم سوئیس نبود. و به همین دلیل هر گاه به سوئیس می‌آمد، نامه‌هایی از سوی طبقات مختلفه به سفارت‌خانه می‌رسید كه نشان می‌داد مردم سوئیس حساب او را از شاه جدا می‌دانند. ولی این وضع نیز بر اثر وقوع رسوایی قاچاق تریاك توسط یكی از درباریان دگرگون شد، و احساسات ضد شاه را در سوئیس چنان به اوج رساند كه دامن همه را فرا گرفت.

در سال 1972 موقعی كه شاه و ملكه برای اسكی‌بازی در سن موریتس به سر می‌بردند، شاهزاده «دولو» (یكی از منسوبین و دوست نزدیك شاه، كه انحصار تجارت خاویار ایران را در دست داشت) به جرم قاچاق مواد مخدر توسط پلیس سوئیس دستگیر شد، و بعد هم با جستجو در ویلای خصوصی او مقادیر معتنابهی تریاك به دست آمد.1

وقوع این حادثه چنان ما را در سفارتخانه به وحشت فرو برد كه احساس می‌كردیم نه جرأت دفاع داریم و نه می‌توانیم مثل رسوایی‌های گذشته برای حل و فصل قضیه وارد مذاكره با مقامات سوئیسی شویم.

ولی این بارهم باز به خاطر دخالت رییس تشریفات وزارت خارجه سوئیس، مسأله زیاد به درازا نكشید، و بعد از چند بار رفت و آمد او سرانجام شاهزاده «دولو» توانست با پرداخت چند میلیون فرانك جریمه از زندان رهایی یابد.2

قضیه بازداشت یكی از همراهان شاه به جرم قاچاق مواد مخدر، بازتاب بسیار گسترده‌ای در مطبوعات سوئیس داشت و روی هم رفته باعث شد مقالات متعددی ـ چه غصب‌آلود و چه مضحك‌ ـ علیه شاه و ایران انتشار یابد. به طور مثال یكی از روزنامه‌های سوئیس كاریكاتوری به چاپ رساند كه نشان می‌داد: رییس تشریفات وزارت خارجه سوئیس كت گشادی با آستین‌های دراز پوشیده، و در حالی كه شاه و شاهزاده «دولو» را درون آستین‌های خود مخفی كرده، دارد آنها را به سمت هواپیمای اختصاصی شاه می‌برد تا از سوئیس خارج شوند.

در این جریان ضمنا ثابت شد كه مقاله مندرج در یكی دیگر از روزنامه‌های سوئیس تحت عنوان «تریاك: نان روزانه ایرانی‌ها» تا حد زیادی با واقعیت تطبیق داشته است. وگرچه بعد از ترجمه این مقاله توسط من، از سوی سفارتخانه نامه اعتراضیه‌ای برای مدیر روزنامه فرستاده شده بود، ولی آنچه پیش آمد طبعا دی گ رجایی برای تكذیب مطلب باقی نمی‌گذاشت.

دولت سوئیس بعد از این رسوایی، رییس تشریفات وزارت خارجه خود را از مقامش بركنار كرد؛ ولی به جای طرد او دست به اقدامی منطقی زد و با سمت سفیر سوئیس در ایران به تهران فرستادش. در حالی كه دربار شاه كاری دقیقا خلاف منطق انجام داد، و به جای توبیخ و تنبیه شاهزاده «دولو» به عنوان مقصر اصلی، تمام كاسه و كوزه‌ها را بر سر سفیر ایران در سوئیس شكست. در این جریان دكتر لقمان ادهم را ـ گویی كه به خاطر قصور در پنهان كردن كثافتكاری حضرات، مرتكب جنایتی وحشتناك شده باشد ـ ابتدا دو سه ماهی به آلمان فرستادند و بعد هم متعاقب فراخواندنش به تهران، دیگر او را به هیچ پست دولتی نگماشتند.

برگرفته از كتاب پشت پرده تخت طاووس، تالیف مینو صمیمی، ترجمه دكتر حسین ابوترابیان، انتشارات اطلاعات
سایت:http://www.irdc.ir




نظر | 1387/11/12
قاسم گفت:
همه زنان شاه(3)
داستان شاه و پری

1 بهمن 1387

پژوهشگر: محمدرضا تمری

چکیده: داستاه شاه و پری ، حكایت دختری است كه با وساطت فردوست و مادرش به دربار راه یافت و رؤیای ملكه شدن در ذهن می‌پروراند و مدتی انیس و مونس شاه شد. سرانجام شاه پس از ازدواج با ثریا اسفندیاری وی را همچون تفاله‌ای به بیرون پرت كرد، و رویای كاخ آرزوهایش مثل حباب تركید. پروین غفاری در واقع مأمور سرگرم كردن شاه در روزهای جدایی شاه و فوزیه بود.




پدر پروین
پروین فرزند میرزا حسن غفاری همدانی ، كه خودش اهل تفرش بود، وی در جوانی در مجلس شورای ملی كاری كرد و آخرین سمت وی مشاور رییس بازرسی مجلس بود. به گفته پروین او مردی دقیق و آزادی‌خواه خوش نام بود و همیشه به مبارزات علیه استبداد فخر می‌كرد. به همین دلیل پس از آشنایی پروین با شاه و رفت و آمدش به دربار ؛ همواره درباره خطری كه در كمین وی بود، به او هشدار می‌داد.

میرزا حسن غفاری می‌گفت: «دخترم پری، من عمری در مبارزه علیه استبداد گذرانده‌ام ، آیا پاداش من بایستی این باشد كه دخترم طعمه سگ مستبد دیگری باشد؟» اما پری رویای ملكه شدن و راه یافتن به دربار و شركت جستن در شب نشینی‌های با شكوه داشت. و به هیچ چیز دیگر فكر نمی‌كرد و تصور می‌كرد شاه سرانجام با وی ازدواج خواهد كرد.


فردوست دلال آشنایی شاه و پری

پری دختری 16-17 ساله، مو بور، بلند قامت و زیبا بود؛ كه فردوست در یك مهمانی در باشگاه افسران وی را همراه مادرش دید. فردوست در همین مهمانی به مادر و دختر نزدیك می‌شود و خود را معرفی نمود؛ فردوست را شناختند و با هم گرم گرفتند.

فردوست در كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی می‌نویسد:
«.... تصور كردند كه برای ازدواج خود آمده‌ام، به هر حال آدرسشان را گرفتم و ماجرا را به محمدرضا گفتم، محمدرضا گفت: مادر و دختر ار به سرخ حصار بیاور؛ آنها را به سرخ حصار بردم، پس از مدت كوتاهی محمدرضا آمد، شاه را معرفی كردم، پس از معرفی، شاه مدتی با دختر قدم زده و پس از یك ساعت نزد من آمدند و محمدرضا گفت: كه با پری قرار گذاشته است...»

فردوست یكی دو بار پری را به كاخ می‌برد ولی بعد راننده محمدرضا این كار را نجام داد. فردوست می‌گوید: «محمدرضا مبالغ زیادی پول به او داد كه در جریان نبودم».


از آشنایی تا جدایی:
خانه‌ی پری غفاری در «نظامیه» حوالی میدان بهارستان بود. وی دوران ابتدایی را در مدرسه‌ی «نوروز» و دوره دبیرستان را در دبیرستان «شاهدخت» كه در خیابان شاه آباد بود، سپری نمود. پری هنوز پانزده سال بیش نداشت كه با تبانی مادرش و خانواده اسعدی نظام، بر سفره عقد نشاندند ، وی كه دوشیزه‌ای دبیرستانی و بی‌خبر بود به عقد علی آشوری ـ پسر اسعدی نظام ـ در آمد.

عقد نافرجام پری و علی آشوری كه بر اثر توطئه چینی ـ مادر پری و پدر علی ـ طراحی شده بود؛ پس از گذشت چهار ماه استحكام خود را از دست داد، و مادر پری فهمید كه این پلكان ترقی محكم نیست ، پس از طریق دیگری سعی نمودكه در بدبختی دخترش كوشا باشد ... پری از همان ابتدا با اكراه به عقد علی آشوری در آمده بود. مادر پری هم با وساطت حسین فردوست تلاش كرد كه طلاق او را بگیرد.

نمایش فردوست و مادر پروین برای دیدار با شاه بسیار جالب است. پری در خصوص اولین دیدار با شاه گفت : «... احساس كردم كه بروی ابرها گام بر می‌دارم، از اینكه در كنار شاه قدم می‌زنم خود را خوشبخت احساس كردم و غافل از اینكه همچون صیدی دست و پا بسته اسیر یك سفاك شده‌ام».

شاه و پری با هم قرار بعدی گذاشتند؛ فردای روز ملاقات ، شاه ساعت یازده صبح زنگ زد و گفت : «... من تمام شب به یاد تو بودم، می‌خواهم امشب در كاخ میهمان من باشید، تا بیشتر با هم آشنا شویم».

آن روزها همه می‌دانستند كه فوزیه ایران را ترك كرده است و خیال بازگشت هم ندارد. از سوی دیگر مادر پری با همدستی فردوست و گرفتن وكیلی به نام ارسلان خلعت‌بری،‌ طلاق او را از علی آشوری گرفتند، مادر پری فكر می‌كرد كه از این پس دخترش ملكه ایران خواهد شد.

پری با فسخ عقد با علی آشوری، آزادی خود را به دست آورد، رویای هر شب وی دربار و در كنار شاه بودن بود. پدر پروین (پری) مخالف رفتن دخترش به دربار بود و زنش را مؤاخذه می‌كرد . (10)

ساعت هفت صبح بود كه امیرصادقی(راننده شاه) آمد و ماشین وی را به سوی كاخ برد.

پری به همراه امیرصادقی به كاخ رسیدند ... امیرصادقی رفت و وی را تنها گذاشت، دستی از پشت به شانه‌ی پری خورد، برگشت، شخص شاه بود ... بوی گند شراب و ادكلن در هم آمیخته بود ... برای اولین بار در نزد شاه شراب گیلاس را سركشید ،‌گلویش سوخت ... سرش گیج رفت ... دومین جام را نیز شاه برایش ریخت ، این بار آرام آرام به گلویش سرازیر كرد .... پس از مدتی به زمین افتاد ... وقتی صبح كه از خواب بیدار شد، دوران كودكی و دوشیزه‌گی را از دست داده بود ... احساس پلیدی به وی دست داد ... هنوز با اعلیحضرت عقد زناشویی نبسته بود.

شاه از پری می‌خواهد این ماجرا را به كسی ـ حتی پدر و مادرش ـ نگوید تا زمانی با یك تشریفات رسمی مراسم عقد اجرا شود.

اكنون از ماجرای شبی كه در كنار شاه بود یك ماه می‌گذرد ، وی در این یك ماه دیگر هیچ شبی را در كاخ نخوابیده بود.

شاه دستور داده بود در خیابان كاخ، خانه‌ای برای وی خریداری شود تا نزدیك شاه باشد و هر ماه پنج هزار تومان نیز به مادر پری قرار بود پرداخت نماید تا هزینه زندگی وی تأمین شود.
شاه پری را از پرخوری و نوشیدنی زیاد بر حذر می‌داشت تا همیشه زیبا و خوش اندام بماند ... وی هفته‌ای سه روز در كنار شاه بود؛ روز‌های شنبه، دوشنبه، چهارشنبه ... به سفارش شاه ، خیاط و آرایشگر او را هم چون عروسكی در می‌آوردند تا ساعتی از لحظات شخصی شخص اول مملكت را سرگرم خود كند.

پروین غفاری در خصوص هم نشینی با شاه می‌گفت :«.. هنگام صرف شاه آرام آرام مشروب می‌خورد و گاهی گیلاس مرا هم پر می‌كند ... گاهی دور از چشم محافظان و زیر درختان بر روی زمین یا نیمكتی می‌نشستیم ؛ او در چنین مواقعی دست مرا می‌گرفت و چشم در چشم من می‌دوخت و سعی می‌كند مرا به سبك هنرپیشگان آمریكایی ببوسد .. حدود ساعت یازده شب سرگرمی صاحب عروسك تمام شده است و عروسك بایستی به گنجه‌اش باز گردد.»

پری می‌گوید: «من همچون فاحشه‌ای كه پس از انجام وظیفه‌اش، دستمزد می‌گیرد، هدیه‌های او را در كیفم می‌گذاردم ... حداقل فایده این طلاجات دلخوشی مادرم بود».

مادر پری فكر می‌كند؛ شاه و پری دوران نامزدی خودشان را می‌گذرانند، پری یقین دارد كه ازدواجی در كار نیست.

شاه به پری می‌گوید: «می‌خواهم زیبا و خوش اندام بمانی ... تو نبایستی حامله شوی ... آشفته به سویش برگشتم و فریاد زدم، تو سه ماه است؛ هر چه خواسته‌ای ... حال می‌گویی نباید حامله شوی ... اعلیحضرت عزیز من حامله‌ام ... حامله ... تو نمی توانی با خریدن یك خانه خرابه مرا گول بزنی ... بایستی با من ازدواج كنی ... شاه برگشت و گامی به سوی من برداشت، در چشمانم نگریست ... دستش را بالا برد و بر گونه‌ام فرود آورد .... احمق دیوانه چرا گذاشتی حامله شوی؟
گفتم تو این طفل را در شكم من كاشتی ... حال می‌گویی چرا حامله شده‌ام ... شاه دستانش را روی شانه‌ من گذاشت... گفت : ببین پروین تو بایستی این جنین را سقط كنی».

پری اصرار می‌كند كه چنین را سقط نخواهد كرد ... اصرار می‌كند كه شاه او را عقد كند، شاه وی را با طپانچه تهدید به مرگ می‌كند، ... اما شلیك نكرد ... با طپانچه ضربه‌ای به شقیقه‌ی وی زد و فورا به زمین افتاد ... به دستور شاه به خرابه‌اش برگشت.

بعد از برگشت به خانه روز بعد شاه تلفن زد و پری محكم گوشی را به زمین كوبید، و ارتباط شاه و پری قطع شد ... مادر پری از این حركت نگران شد و پری را مؤاخذه نمود كه این چه حركتی بود كه با شاه مملكت كردی ... چهار روز از این جریان درگیری شاه و پری گذاشت، پری بستری بود ، دیگر از دربار صدای تلفن شنیده نمی‌شد ... ساعت شش عصر زنگ در خانه به صدا در آمده ، امیرصادقی با یك دسته گل با شكوه از طرف شاه به دیدن وی آمد. و گفت: «اعلیحضرت نگران حالتان هستند».

شیطنت زنانه در وجود پروین دوباره گل كرد ... صحنه سازی كرد ... می‌دانست كه امیرصادقی این نمایش را به اربابش گزارش خواهد كرد ... پس صحنه را داغ‌تر كرد ... میان گریه گفت: « به اعلیحضرت بگویید دیگر مرا نخواهید دید ... من خودم را خواهم كشت».

هدیه‌ای كه شاه فرستاده بود كلید و سند یك خانه در خیابان كاخ بود ... به هر حال پری مغلوب شاه شد، سعی كرد او را برای خودش حفظ كند ... و یا این كه از قبل دربار ثروتی برای خود فراهم كند ...

پری مجددا از شاه خواست كه وی را عقد كند، شاه هم با یك شرط حاضر شد كه او را به عقد خود در آورد و آن این كه كورتاژ جنینی بود كه در شكم داشت. ... پری شرط شاه را پذیرفت منوط به این كه قبل از عمل به عقد یك دیگر درآیند.

شاه با شنیدن این حرف پری به شدت وی را بوسید و گفت :«در یك میهمانی شام تو را عقد خواهم كرد، اما این مجلس خصوصی خواهد بود و به جز نزدیكان من كسی نباید از این سند بویی ببرد».

[دراین] زمان فردوست مأمور بود كه در كنار پری باشد و حوائج وی را برآورده كند، وی در میان زنان می‌لولید و شوخی می‌كرد.

شب موعد فرا رسید میهمانان بسیاری در مجلس عقد حاضر شدند، از نزدیكان شاه : اشرف و شمس ، احمدرضا و حمید رضا و محمود رضا از دعوت شدگان بودند؛ اشرف در آن مجلس گفت : «صیغه شدن كوس و نقاره نمی‌خواهد ».

پس از صرف شام اعلیحضرت اجازه دادند كه عاقد حاضر شود، عاقد حسن امامی، امام جمعه تهران بود، چند جمله‌ای را خواند ... كه پری در آن عالم مستی نفهمید و بعد راهش را كشید و رفت...

شاه در آن مجلس به پری گفت :«به كوری چشم فوزیه امشب می‌خواهم خود را در میان امواج گیسوان پروین غرق كنم ... بعد به دست گره گیسوان مرا رها كرد و موهای انبوه من پریشان شد .... من هم كه نیمه مست بودم دست به گردن او انداخته و .....

فردای آن روز پری و محمدرضا با هواپیما به بابلسر پرواز كردند، شاه هنگام سفر به این شهر از وی خواست كه در بازگشت از سفر، تا دیر نشده این جنین را از بین ببرد، چرا كه ترس شاه از اشرف بود، اگراشرف از جریان حاملگی بویی می‌برد تمام دنیا را خبردار می‌كرد، او نمی‌خواهد هیچ زنی در كنار شاه باشد ... اشرف فكر می‌كرد كه شاه ، پری را برای پر كردن اوقات تنهایی و در غیاب فوزیه به كاخ آورده است. شاه گفت : «چون ترا صیغه كرده‌ام، اشرف نمی‌توانست بر چسب هوسبازی و زن بارگی به من بزند ... تو نگران نباش به محض اینكه وضع فوزیه روشن شود ازدواج‌ها رسمی خواهد شد . شاه گفت : ملكه‌ی كشوری سراغ داری كه زیباتر از تو باشد " پری به شاه قول داد كه پس از بازگشت از بابلسر نسبت به سقط جنین اقدام خواهد كرد ... شاه تبسمی كرد و گفت : " قبلا سفارش این كار را به پروفسور عدل كرده‌ام و خود این كار را سر و سامان خواهد داد ... به شاه گفتم یونایی موطلایی تو در خدمت توست ... "

پس از بازگشت از سفر ، فردوست به خانه پری در خیابان كاخ رفت و مأموریت داشت كه وی را به نزد پروفسور عدل جهت عمل كورتاژ ببرد .

با این عمل ، پری سلامت جسمانی و روانی خود را از دست داد به قول خودش آثار و عواقب آن را هنوز كه هنوز است تحمل می‌كند ، پس از عمل كورتاژ به دلیل عفونت اعضای داخلی تا لب مرگ پیش رفت و فردوست و ایادی پزشك مخصوص شاه و خود شاه به عیادت وی آمدند .

پری هنگام عیادت شاه از وی، به او گفت : " ببین عدل شما با من چه كرده است " شاه منظور پری را از این جمله دو پهلو فهمید و تبسمی كرد و دستان وی را گرفت و از جیب بغلش ، از درون یك جعبه شیشه‌ای كوچك ، انگشتری با نگین درشت یاقوت كبود بیرون آورد و در انگشتان وی كرد ... و گفت : " پروین سعی كن زود خوب شوی ... یونایی زیبای من هستی ... خانه قلبم سرد و تاریك است و بیا و گرمش كن ...

پس از سقط جنین ، رابطه پری و شاه مستحكم‌تر شد ، و ماه عسل دوباره شروع شده – عشق شاه زن و هواپیما و رانندگی بود – بزم‌ها و میهمانی‌ها برقرار است و جام‌ها هم به سلامتی شاه و پری تهی می‌شد ...

پری دیگر در صرف مشروبات الكلی حرفه‌ای شده بود ... محمدرضا بعضی شب‌ها تریاك پهن می‌كند ؛ و پری نیز گاهی بستی می‌زند ... آخرین هدیه شاه به پری یك انگشتر با نگین زمرد در شب تولدش بود .

شاه از اینكه پری در محافل و مهمانی‌ها گرم می‌گرفت ، ناراحت می‌شد و می‌گفت : " بعضی‌ وقت‌ها می‌بینم تو در محافل و مهمانی‌ها گرم می‌گیری و آنها بر دستت بوسه‌ می‌زنند ؛ اگر روزی بدانم با كسی به جز من رابطه داشته‌ای زنده نخواهی ماند ، چشم و گوش‌های من ، كوچكترین حركت تو را به من گزارش می‌كنند ، همان طور كه از كار فوزیه با خبر شدم هم از كارهای تو با خبر خواهم شد .


پس از طلاق فوزیه
با رسمیت یافتن طلاق فوزیه در سال 1327 ، روزنه‌ی امیدی برای ازدواج پروین با شاه دوباره گشوده شد ، اما محمدرضا دو هفته‌ای پس از اعلام رسمی طلاق به گوشه انزوا خزید ، و زمان آن رسیده بود كه پری با تمام قوا وارد میدان شود و به هر صورت جای فوزیه زن اول شاه را پر كند ، اما چه خیال عبثی بود . اولین ملاقات پس از دوره انزوا كه پیش آمد ؛ شاه همچنان مغموم بود ... شاه در حالت ناراحتی به پری گفت : " اگر روزی به من خیانت كنی تو را خواهم كشت " . شاه به پری گفت كه فوزیه به وی خیانت كرده است .

به مروز زمان شاه نسبت به پروین بدبین شده بود و رفتار وی را زیر نظر داشت ، به طوری كه با وجود این كه مسافت بین خانه پری و شاه زیاد بود ، در یك شب تابستانی ... مردی از دیوار خانه او پایین پرید ، شخص شاه بود ؛ اتاق وی را جستجو كرده و به حیاط بازگشت ...
پری به شاه گفت : " آیا صحیح است كه شخص شاه از دیوار منزل كسی بالا برود؟"
شاه پاسخ داد : "به من گزارش داده بودند كه مردی در خانه شماست."
بعدها چندین بار شاه از طریق دیوار به خانه پری آمده و قصدش این بود كه در كنار وی باشد : البته پری از این طریق آمدن شاه احساس شعف می‌كرد .

البته در بدبینی شاه نسبت به وی نباید از نقش اشرف غافل بود ؛ پروین در كتاب «تا سیاهی...» نقل می‌كند :
"در شبی من بیرون زیر آلاچیق كنار خواهرم خوابیدم ، یك دفعه از درون اتاق خوابم صدای انفجار نارنجك آمد ، من متقاعد شدم كه اشرف قصد از بین بردن مرا دارد ."
اشرف در یك مهمانی سعی كرد از طریق قهوه پری را مسموم كند كه این دومین سوء قصد به جان وی بود و پری تصمیم گرفت رابطه خود را با اشرف قطع كند. با دسیسه‌های اشرف كم كم شاه باور كرد كه پری به وی خیانت می‌كند و شب‌هایی كه با او نیست با دیگران سر می‌كند ، این گونه شد كه زمینه اختلاف و درگیری بین شاه و پری پیش آمد .

روزی شاه به پروین گفت : " پروین از من سیر شده‌ای و دلت برای مردان دیگر پر می‌كشد " اشرف می‌گفت این دختر خوشگل است و باید بمیرد ، زیبایی شومی دارد .

به هر حال ارتباطات و مهمانی‌های پری با مردان دیگر و بوسیدن دست‌های وی به وسیله دیگران شاه را رنج می‌داد و باعث این اختلاف شد ؛ شاه حتی ایادی را نزد وی فرستاد تا از این اعمال دست بردارد ، پری با شیطنت زنانه سعی كرد توجه ایادی را به خود جلب كند و به حالت غش خود را به آغوش ایادی انداخت ، پری از ایادی خواست كه حامی او باشد ؛ دوستی شاه و پری به روزهای پایانی آن رسیده است . وی از ایادی خواست گاه گاهی به عیادتش بیاید و گیلاسی با هم بنوشند .

شاه از پری قهر كرده بود ، به مدت دو ماهی نه تلفنی و نه حضوری ، ارتباطی با هم نداشتند. پری هم هیچ تلاشی برای تماس با وی نكرد ، برای اینكه می‌خواست شاه را اذیت كند ؛ مجالس شبانه بر پا بود و شب‌های پری در كنار دوستانش سپری شد . و تا سپیده‌دم بانگ نوشانوش بلند بود ؛ بساط قمار و تریاك نیز برقرار و پری هم شمع محفل دوستان بود .

مطب دكتر ایادی در خیابان كاخ ، نزدیك خانه پروین بود ، به بهانه عیادت به خانه وی رفت و آمد می‌كرد ... ایادی پس از اظهار لطف و علاقه و عشق پری به خود ؛ با بی پروایی به خانه وی می‌آمد ... و جواهراتی به وی داد ... از وقتی كه ایادی مبالغی به پری می‌داد ، مادرش از وی اظهار رضایت می‌كرد .

در این آشفته بازار قهر شاه و پری ، برادر محمدرضا ، غلامرضا ، پروین را به باغ دعوت كرد ، پری هم دعوت وی را اجابت كرد و به باغ رفت و درون اتاقی بزرگ ... روی میز انواع اغذیه و اشربه به چشم می‌خورد ... در نگاه غلامرضا تمنا موج می‌زد ... پری به غلامرضا گفت اگر برادرت من و شما را در یك باغ و در یك اتاق ببیند چه خواهد كرد ؟ غلامرضا گفت : هیچ كاری نخواهد كرد . خوشحال هم خواهد شد ؛ به او گفتم : نه چنین نیست ، من و شما را خواهد كشت .

پری با وجود این كه از قیافه‌ی غلامرضا و ایادی بدش می‌آمد ، اما به خاطر پول و موقعیت‌شان آن‌ها را در میان مشت‌های خود حفظ كرد .

پروین ماجرای فراهم شدن زمینه‌های ازدواج شاه ثریا را از زبان غلامرضا شنید ، مادر پروین هم این خبر را از طریق فردوست شنیده بود . سرانجام بر اثر تلاش‌های شمس ، محمدرضا به ازدواج با ثریا تشویق شد ، و در یكی از روزهای مهر ماه 1328 فردوست به خانه پری آمد . او " پیك جدایی " بود ، مقادیری وجه نقد با خود آورده بود و پیغامی از شاه كه همه چیز بین شاه و پری تمام شده است . با شنیدن این خبر پری ، به این حقیقت پی برد كه مأموریت این عروسك موطلایی به سر آمده و حال بایستی لال شود و چیزی از این رابطه و رفت و آمد به كاخ نگوید .

آخرین دیدار شاه و پری در مراسم ازدواج محمدرضا با ثریا بود ؛ كه مادر پری دو كارت دعوت را از طریق فردوست به دست آورده بود ؛ و پری سعی كرد با بهترین آرایش در مراسم شركت كند و با همه گرم بگیرد و شاه را رنج بدهد ... شاه با دیدن پری اخمی كرد و تعجب می‌كند چه كسی او را دعوت كرده است ...

سرانجام داستان پری و شاه با ازدواج ثریا به پایان رسید و پری روزهای پس از جدایی را با افرادی چون غلامرضا برادر شاه ، ایادی پزشك مخصوص شاه و خاتم خلبان مخصوص شاه سپری نمود و بعد وارد عرصه سینما شد و به بازیگری پرداخت.





---------------------------------
پی‌نویس‌ها :
1. غفاری ، پروین ، تا سیاهی ... در دام شاه ، مركز ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1376 ، ص 10
2. همان
3. حسینیان ، روح‌الله ، چهارده سال رقابت ایدئولوژیك شیعه در ایران (1356-1343) ، مركز اسناد انقلاب اسلامی ، تهران ، 1383 ، ص 45
4. فردوست ، حسین ، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی ، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست ، ج 1 ، اطلاعات ، تهران ، 1370 ، ص 206
5. همان
6. غفاری ، پروین ، پیشین ، ص 13-16
7. همان صص 22 و 21 و 20 و 17
8. همان ، ص 23
9. همان صص 24-23
10. همان ، ص 26
11. در تهران آن روزگار شایع بود كه پس از طلاق فوزیه برای شب‌های تنهایی شاه دختران زیبا را شكار كرده و به دربار می‌بردند ( ر. ك : حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ص 45 ) ، غفاری ، پروین ، صص 33و 30 و 29 و 27
12. غفاری ، پروین ، ص 35-34
13. همان ، ص 34
14. همان ، ص 35
15. همان ، صص 39و 38و 36
16. همان ، ص 42-41
17. همان ص 43و42
18. همان ، ص 45-44
19. فرح دیبا در كتاب اسرار زندگی شاه و فرح در خصوص پروین غفاری و ارتباط وی با شاه می‌گوید : " دختران جوان و نوجوان حتی گاهی با توصیه خانواده‌شان سراغ محمدرضا آمدند ... تا او را مفتون خود سازند ... معروفترین این دختران " پروین غفاری "‌یك زن زیبا موطلایی بود كه دختر یكی از كارمندان ارشد مجلس شورای ملی بود و از نوجوانی معشوقه‌ی محمدرضا بود . اما علیرغم آنكه محمدرضا هم به او علاقه داشت ، والاحضرت اشرف و ملكه مادر او را از كاخ سلطنتی بیرون راندند و من حتی شنیدم از محمدرضا حامله هم شده بود كه دكتر یحیی عدل بچه او را سقط كرد .
فرح دیبا در ادامه می‌گوید : من چون داستان روابط این زن زیبا با محمدرضا را مشروحا از زبان چند تن از نزدیكان شنیده بودم خیلی كنجكاو شدم تا او را ببینم ، این زن زیبا در حقیقت قربانی زیبایی خودش شد با ساده‌اندیشی فكر می‌كرد ملكه آینده ایران خواهد شد و نمی‌دانست كه ملكه شدن علاوه بر زیبایی و وجاهت به علم و دانش و تحصیلات عالیه و تبحر در سیاست هم نیاز دارد . ( ر. ك : آتابای ، ابوالفضل ، اسرار زندگی شاه و فرح ، انتشارات راه ظفر ، تهران ، 1382 ، ص 228 ) غفاری ، پروین ، پیشین ، ص 46.
20. غفاری ، پروین ، پیشین صص 47-46
21. همان ، صص 52و 51 و 50 و 47
22. همان ، صص 58و 57و 55و 54
23. پس از طلاق فوزیه شاه مجددا به زندگی پر عیش و نوش شب‌ها در كلوب‌های دانس ... ادامه داد شایعات زیادی درباره اسم خانم‌هایی بود كه در این رفت و آمدها با اعلیحضرت دیده می‌شدند . " شاه در این دوران " حتی آپارتمان‌هایی در تهران دست و پا كرد تا بتواند با زنان جوان خلوت كند كه معروفترین معشوقه شاه در این دوره پروین غفاری بود ( حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ، ص 45)
24. غفاری ، پروین ، پیشین ، ص 67
25. همان صص 67و68و70و74
26. همان صص 82و 79و 77
27. فرح دیبا عامل اصلی اخراج پروین غفاری از دربار را اشرف پهلوی و ملكه مادر می‌داند ( ر. ك : آتابای ، ابوالفضل ، پیشین ، ص 228) . غفاری ،‌پروین ، پیشین ، صص 89و86و85و83-82
28. غفاری ، پیشین ، ص 89
29. فرح دیبا درباره زندگی پروین غفاری پس از جدایی از شاه می‌گوید : " این زن زیبا و موطلایی بعد از جدایی از محمدرضا ستاره فیلم‌های سینمایی شد . و چون مردم ایران می‌دانستند سالها معشوقه پادشاه آنها بوده است ، برای دیدنش به سینماها هجوم می‌آوردند و همین استقبال از وی سبب شد به زودی به ستاره سینمای ایران مبدل شود . ( آتابای ، ابوالفضل ، پیشین ، ص 228)
ثریا اسفندیاری نیز در كتاب «زیبای تنها» به ارتباط شاه و پروین غفاری اشاره دارد كه پس از ازدواج ثریا با شاه ، پروین دیگر شاه را ندید . ثریا برخی از مطالب پروین غفاری را در كتاب «تا سیاهی ...» را اغراق‌آمیز و غیر واقعی می‌داند .
ثریا ادعا پروین را در خصوص اینكه شاه برای دیدن او از دیوار خانه‌اش بالا رفته و به داخل حیات پریده و نیز این مطلب را كه اشرف پهلوی دوبار قصد كشتن او را داشته بعید و اغراق‌آمیز می‌داند . ( ر. ك : طلوعی ، محمود ، زیبای تنها ، علم ، تهران ، 1384 ، صص 23-22 )

سایت:http://www.irdc.ir



نظر | 1387/11/12
قاسم گفت:
همه زنان شاه(1)
داستان شاه و گیلدا

3 دى 1387

پژوهشگر: محمدرضا تمری

چکیده: داستان شاه و گیلدا ، حكایت دختری دبیرستانی است كه به خاطر قدرت‌طلبی و جاه‌طلبی پدر طعمه محمدرضا پهلوی می‌شود و یكی از پر حادثه‌ترین داستان‌های هزار و یك شب دربار پهلوی را رقم می‌زند. شاه گیلدا را به خاطر رنگ موهایش كه طلایی رنگ بود ، طلا صدامی‌زد و این دختر با نام طلا هم در تاریخ ایران شناخته می‌شود. این داستان نمونه‌ای از جاه‌طلبی امیران و مقامات دربار پهلوی را نشان می‌دهد كه برای رسیدن به پست و مقام، حاضر به هر كاری بودند.
گیلدا به طرز مرموزی مرد و مشخص نشد به قتل رسید و یا اینكه خودكشی كرد ؟!



آغاز ماجرا :
گیلدا دختر سرلشكر آزاد ، یكی از افسران عالیرتبه نیروی هوایی بود ، كه محمدرضا شاه را در بازدید از مراكز نظامی اصفهان همراهی می‌كرد. سرلشكر آزاد كه از نیروی هوایی بوده دختر خوشگل خود را به همراه خود آورده ، و در هواپیما كنار محمدرضا شاه نشاند و دختر طبق تعلیماتی كه لابد از پدرش یاد گرفته بود محمدرضا را خام خودش می‌كند.(1)

فریده دیبا ، مادر فرح دیبا ، در خاطراتش می‌گوید : بعدها از طریق پری اباصلتی كه در مسافرت محمدرضا به اصفهان به عنوان خبرنگار روزنامه اطلاعات همراه او بوده ؛ شنیدم كه این دختر خردسال به اتفاق پدرش سرلشكر آزاد در هواپیمای حامل شاه بوده و محمدرضا در داخل هواپیما به این دختر دست درازی كرده است. (2)

هدف سرلشكر آزاد این بود كه از این طریق جانشین طوفانیان شود ، طوفانیان خیلی به محمدرضا نزدیك بود و خریدهای نظامی او را انجام می‌داد و با محمدرضا حساب و كتاب داشت و روی هم رفته مرد مورد علاقه شاه و امین او محسوب می‌شد . (3)

تاج‌الملوك در خاطرات خود می‌گوید : " ... این دختر از حقه‌بازهای روزگار بود طوری محمدرضا را خام خود كرده بود كه محمدرضا نمی‌توانست در برابر خواهش او نه بگوید . سرلشكر آزاد هم از اول آمده بود به پست و مقامی برسد ، و به نحوی جای طوفانیان را بگیرد ، یك مرتبه دید كه موقعیت بهتری برایش پیدا شده و می‌تواند دخترش را جانشین فرح كند این ماجرا مربوط به سال 1351 می‌باشد . " (4)

شاه بی مهابا گیلدا را به كاخ آورده و رسما در مهمانیهای دربارشركت می‌داد. فرح كه از گستاخی شاه به تنگ آمده بود، دعوا و درگیری را آغاز كرد . (5)

ناگفته نماند كه محمدرضا در برابر دختران موطلایی تسلیم محض بود ، یك بار در دوران جوانی با هواپیمای آلمانی مسافرت می‌كرد عاشق میهمانداران موطلایی هواپیمای لوفت هانزا شده بوده ، این شركت‌های هواپیمایی زیباترین دختران را مهماندار خودشان می‌كنند ، و همین مسأله مدت‌ها موجب بدبختی محمدرضا شاه شده بود ، و پول‌های زیادی صرف پذیرایی این میهمانداران لوفت هانزا می‌كرد و یك قسمت از دربار مسؤول دعوت و پذیرایی از این مهمانداران
بود . (6)

ملكه مادر در واكنش نسبت به حساسیت فرح می‌گوید : " من تعجب می‌كنم ، فرح خودش را روشن‌فكر می‌دانست و محمدرضا در مجالس با زنهای این و آن و دختران این و آن می‌رقصید و آن‌ها را در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید . و فرح می‌دانست كه محمدرضا ... علاوه بر او با زنان دیگری هم رفت و آمد دارد . اما او به این دختر(گیلدا) فوق‌العاده حساس شده
بود . (7)

ملكه مادر علت حساسیت بیش از حد فرح را این می‌داند كه این دختر فوق‌العاده قشنگ بود به خصوص اینكه محمدرضا به زیبایی ذاتی این دختر اكتفا نكرد و «او را نزد پروفسور تسه فرانسوی ، دكتر خانوادگی دربار در امور زیبایی فرستاد و با چند عمل جراحی خیلی دیدنی شده بود .» (8)

بلندپروازی‌های خانواده گیلدا حتی حساسیت‌های شاه را برانگیخت ، به گزارش علم یك روز صبح شاه خیلی بدخلق بود ، علت بدخلقی خود را مصاحبه‌ی خانواده‌ی گیلدا با یك روزنامه‌ی ترك دانست كه گفته‌اند : " با این كه ازدواج دخترشان با شاه بی‌اساس است ، اما بدون شك دخترشان ، معشوقه‌ی شاه است . " (9)

ملكه مادر در مصاحبه خود در خصوص ازدواج شاه و گیلدا می‌گوید : " حالا ازدواج بود یا نه ، من درست نمی‌دانم ، البته ازدواج به این معنی نبود كه محمدرضا او را با تشریفات به عقد رسمی خود در آورده باشد ... " (10)

قبلا اشاره شد كه محمدرضا گیلدا را برای عمل جراحی زیبایی بینی به فرانسه نزد پروفسور تسه فرستاده بود. پروفسور تسه كه آدم ساده‌ای بود از گیلدا می‌پرسد چه نسبتی با شاه ایران دارید ، و گیلدا هم با بی انصافی یا از روی شیطنت می‌گوید من زن جدید اعلیحضرت شاهنشاه هستم . پروفسور تسه كه می‌دانست در كشورهای شرقی و مسلمانان می‌توانند چهار زن داشته باشند ، به خیالش كه فرح موضوع ازدواج را می‌داند به همین خاطر در ملاقاتی كه با فرح روبه‌رو می‌شود ماجرای طلا ( گیلدا ) و عمل بینی او را برای فرح شرح می‌دهد ،‌ آتش این فتنه از این جا شروع شد . (11)

سرانجام فرح بی‌تاب شده و در سعدآباد كه چشمش به گیلدا افتاد جلو رفت و كشیده‌ی محكمی به گوش وی زد . (12)

فریده دیبا در خاطراتش می‌گوید : " بی تفاوتی فرح نسبت به كامجویی‌های محمدرضا باعث شد كه شاه جسارت را از حد بگذراند و دست دختر یكی از افسران نیروی هوایی را بگیرد و با عنوان معشوقه‌ی خود به كاخ بیاورد – این دختر گیلدا آزاد نام داشت – و در داخل كاخ جایگاهی به او اختصاص داده بود . فرح با آن كه می‌كوشید نسبت به این مسائل بی‌تفاوت باشد ، اما یك باره كشیده محكمی به گوش این دختر زد . " (13)

گیلدا هم پس از اینكه كشیده محكم فرح را خورد دست او را بوسید و به فرح گفت : تقصیر متوجه او نیست علیاحضرت شهبانو او را عفو كند . (14)

به هر حال فرح پس از اطلاع از ماجرا و فهمیدن جریان شاه و گیلدا ، جلوی محمدرضا ایستاد و پاهایش را توی یك كفش كرده كه الا و بلا باید مرا طلاق بدهی !

ملكه مادر می‌گوید من با محمدرضا صحبت كردم ، محمدرضا گفت چه عیبی دارد او را طلاق می‌دهم ، طلاق در نزد مردم ایران امری مورد قبول ، و خیلی مردها زنشان را طلاق می‌دهند .
گفتم : پسر عزیزم ، خیلی مردها كه زنشان را طلاق می‌دهند ، شاه مملكت نیستند ، تو سه بار ازدواج كرده‌ای ، از نظر مردم خوب نیست كه در این سن ازدواج كنی ، از همه مهمتر فرح مادر ولیعهد است ، مادر شاه آینده مملكت است ، تو اگر او را طلاق بدهی ارتباطش را با ولیعهد و سایر بچه‌ها نمی‌توانی قطع كنی .
محمدرضا گفت : پس مادر تو می‌گویی چه كار كنم ؟
گفتم : از قدیم و ندیم گفته‌اند به هر چمن كه می‌رسی گلی بچین و برو ! مگر برای تو قحطی زن و دختر است ، این همه زنان زیبا به خودت دیده‌ای ، چه طور در برابر این دختر موطلایی خودت را باخته‌ای ؟! (15)

به هر حال ملكه طلاق را صلاح نمی‌دانست و با پادرمیانی وی شاه و فرح توافق كردند كه به خاطر مصالح مملكت از هم طلاق نگیرند ، ولی من بعد با هم كاری نداشته باشند و فقط دوست باشند ، و سپس محمدرضا با این تصمیم آزادی خودش را بدست آورد و فرح هم كار خودش را می‌كرد . (16)

سرانجام شاه پس از مدتی كام‌جویی از گیلدا خسته و دل‌زده شد ، و تصمیم گرفت وی را به تیمسار خاتم ، فرمانده نیروی هوایی ، واگذار نماید . (17)

گیلدا زمانی معشوقه خاتم ( خاتمی ) بود و با وی به این سو و آن سو می‌رفتند. او در خانه‌ای كه در نزدیك دزاشیب تهران سكونت داشت. یك روز همسایگان صدای سقوط شیئی را شنیدند ، وقتی مردم به نزدیك منزل وی رسیدند با جسد بی‌جان وی مواجه شدند و مطبوعات اعلام كردند كه گیلدا خودكشی كرده است . (18)

پایان داستان گیلدا از زبان اداره كل اطلاعات و مطبوعات :
اداره كل اطلاعات و مطبوعات دربار شاهنشاهی در خصوص مطالب مندرج در یكی از جراید درباره قتل مشكوك گیلدا ( معشوقه شاه ) ، و شایعه خودكشی وی به علت اعتیاد به مواد مخدر و احتمال دخالت ساواك در قتل نامبرده به دستور محمدرضا شاه در پی اعتراض فرح چنین گزارش می‌دهد :
" یك فریاد تلخ ... و صدای بمبی كه در نتیجه برخورد شیئی با سنگ‌ها به گوش رسید ، و صدای پنجره‌ها كه با یكدیگر برخورد می‌كردند ، و بعد سكوت مطلق سكوت مرگباری كه ابدا شایسته روزهای زیبای تابستان نیست .
عزرائیل قربانی خود را در یكی از محله‌های دوردست و ییلاقی تهران به نام دزاشیب پیدا كرده بود او از دو سال قبل در این خانه دو طبقه تنها می‌زیست ، ساكنین محله فرصت آشنایی با او را پیدا نكرده بودند ولی كلیه اهالی تهران از داستان عشق او اطلاع داشتند .
گیلدای زیبا معشوقه‌ی شاه بود ، شایع است كه شاه گیلدا را كه بی‌اندازه به ثریا شباهت دارد عقد نموده بود . و باز هم می‌گویند زن جوان پسر دو ساله‌ای با نام دارا دارد .
مردم دزاشیب پس از آنكه جسد ساكن اسرارانگیز وی را بر روی سنگ‌ها یافتند گیج شدند و موضوع را به پلیس خبر دادند ، خبر مرگ گیلدا سه روز بعد تحت عنوان خودكشی در مطبوعات ایران منتشر شد. طبق این خبر گیلدا معتاد بوده و چون می‌دانست نخواهد توانست خود را از این درد برهاند خودكشی كرده است . شاه از مرگ گیلدا كه با او دوستی خانوادگی داشته بسیار متأثر شده است .
این خبر مرگ گیلدا را اسرارآمیز كرد ، همه می‌دانستند كه او تنها زندگی می‌كند ولی كسی باور نمی‌كرد كه معتاد باشد و صبح یك روز خود را از پنجره پائین بیندازد .
آیا شاه پس از ترك معشوقه خود چون وجود او را خطرناك تشخیص داد اقدام به نابودی او نمود ؟
آیا این یك هنر ساواك بود ؟
ویلای مزبور در محاصره پلیس بود ولی افراد كنجكاو علیرغم هر چیز اطراف خانه را بررسی می‌كردند ، كسانیكه جنازه را دیدند می‌گویند لباس شب نبوده بلكه لباس تابستانی به تن داشته است ، گیلدا در عین حال هیچ گونه نامه‌ای از خود به جا نگذاشته و اسرارش را با خود به گور برد.
شاید اگر گیلدا نمی‌مرد و در ویلای مزبور به زندگی خود ادامه می‌داد عشق شاه را نیز فراموش می‌كرد . ولی مرگ اسرارآمیز زن جوان كارها را زیر و رو كرد . اكنون كلیه جهانیان ادعا می‌كنند شاه به وسیله ساواك دست خود را به خون آلوده است . گفته می‌شود به دنبال اعتراض علیاحضرت شهبانو ، شاه معشوقه خود را رها كرده است ، ادعا می‌شود اقدام گیلدا در مورد خرید لباس‌هایی نظیر لباسهای شهبانو در پاریس فرمان مرگ او را امضا كرده است . در عین حال بعضی‌ها عقیده دارند انتقال مركز ساواك به پاریس با مرگ گیلدا بی‌ارتباط نیست .
در این بین ادعای یكی از همسایگان گیلدا احتمال آن را كه ساواك در مرگ او دست داشته قوت می‌بخشد ، نامبرده ادعا نموده دو هفته قبل دو نفر سیاهپوش كه كیفی در دست داشته‌اند به ویلای وی آمده و اطراف آن را بررسی كرده‌اند . ضمنا نامبرده می‌گوید دیده است كه آن دو نفر از در عقب وارد ویلا شده است .
اكنون در كاخ گلستان یك سكوت عمیق حكفرماست ، هم شاه و علیاحضرت شهبانو در این مورد سكوت اختیار كرده‌اند ، ویلای دو طبقه گیلدا با خاطرات تلخ و شیرین او انباشته بود . گیلدای زیبا آخرین حرفش یك فریاد تلخ بود . هیچ گاه مستحق این فرجام بد نبود " (19)



پی‌نوشتها:
1. ر. ك : حسینیان ، روح‌الله ، چهارده سال رقابت ایدئولوژیك شیعه در ایران ، ( 1356-1343) ، مركز اسناد انقلاب اسلامی ، تهران ، 1383 ، ص 48. و تاج الملوك ، آیرملو ، خاطرات ملكه پهلوی ، انتشارات به‌آفرین ، تهران ، ص 138: ص 363
2. دیبا ، فریده ، دخترم فرح ، ترجمه‌ی الهه رئیس فیروز ، انتشارات به‌آفرین ، تهران ، ص 155. گیلدا خردسال نبود بلكه 19 سال سن داشت .
3. تاج‌الملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 363
4. همان ، ص 363
5. حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ، ص 48
6. تاج‌الملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 364
7. ر. ك . هما : ص 366 ، حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ، ص 48
8. تاج‌الملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 366
9. علم ، اسدالله ، گفتگوهای من و شاه ( خاطرات محرمانه امیر اسدالله علم ، ترجمه : عبدالرضا هوشنگ مهدوی ، جلد دوم ، ص 494
10. تاج‌الملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 363
11. همان ، ص 367.
12. ر. ك : حسینیان ، روح‌الله ، ص 48 ، تاج‌الملوك ، ملكه پهلوی . ص 367
13. دیبا ، فریده ، پیشین ، ص 154
14. همان ، ص 155
15. تاج‌الملوك ، ملكه پهلوی ، پیشین ، ص 364-363
16. همان ، ص 364 ، حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ص 49
17. حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ، ص 49
18. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی ، شماره بازیابی 630 ، ص 82
19. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی ، شماره بازیابی ، 630 ، ص 83-82

سایت:http://www.irdc.ir


نظر | 1387/11/12
قاسم گفت:
خلاصه: من می گویم اگر سر به تن این حکومت هم نباشد چه دلیلی دارد که حتماْ خانواده پهلوی دوباره بیایند. آخر مگر اینها از نسل نادر شاه هستند؟ اگر عرضه داشت در مملکت خودش می ماند.
درود بر شاه | 1388/12/18
شهروز گفت:
ممنون از شما.
به امید روزه آزادی
نظر | 1389/1/7
saied گفت:
با سلام
سرود ملی ایران قبل انقلاب که برای دانلود گذاشتید کامل نیست. لطف کنید و بطور کامل آنرا برای دانلود آماده کنید

سعید
qaisar | 1389/2/14
qaisa گفت:
ali bood man ke haz kardam koolle veblaget yani 1 shahkar dametgarm ageh emkanesh hast dar morede banan ax va ettelaat bezar mer30
نظر | 1389/4/26
ناشناس گفت:
بد نبود ولی کیفیت مناسب نداشت